تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ بيهق ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
تا نگارم زلف مشكين بر چمن پيچان كند * مر مرا حالى ز هجران بى دل و بى جان كند
دل ربايد از برم هر گه كه رخ پيدا كند * جان ربايد از تنم هر گه كه زلف افشان كند
گويم چو رخ و زلف بت خويش ببينم * از سنبله بر سنبله كس ديد سلاسل
ز آن سلسله گشته است غم من همه شادى * ز آن سنبله كرده است حق من همه باطل

حكيم محمد بن عيسى النجيبى الباشتينى

او را نسبت بنجيب الملك مطيبى بود كه مشرف ممالك بود ، و اين خواجه شاعرى بود حكيم طبع ، و هيچكس از شعراى بيهق كه من ديده‌ام لطيف سخن‌تر و زيركتر و عالمتر بعروض و اوصاف شعر از وى نديدم ، و مردى نيكو محاورت بود و نيكو اخلاق ، و از اشعار او اين قصيده است « 1 »
با من اى جان جهان « 2 » تو هر نفس ديگر شوى * گاه گردى جان ستان و گاه جان پرور شوى
چرخ گردان نيستى من در شگفتم ز آن كه چون * يك زمان حنظل شوى و يكزمان شكر شوى
دهر جافى نيستى من عاجزم زين تا چرا * گاه فرمانده شوى و گاه فرمانبر شوى
و ز همه نادرتر است اين خود كه اندر يك زمان * هم كنى خصمى و هم اندر ميان داور شوى
خود نه انديشى كه چون تو پرده بردارى ز روى * در دل من صد هزاران آزر بتگر شوى
بتگرى در دل كنى و ساحرى در جان كنى * باخرد خصمى كنى و با هوا ياور شوى « 3 »
پس حكيم نجيبى را امتحان كردند كه اين بحر با بحر مديد گردان ، بر بديهه گفت
در عجم باشد غريب زين نشان بحرى مديد * باسعادت زين مديح « 4 » شاعران همسر شوى
فاعلاتن فاعلان فاعلاتن فاعلان * چون بزيبايى همى مدح را زيور شوى
گر سپهر است از قياس همچو دريايى سزد * گر تو در زير سپهر مفرشى اخضر شوى
تا زمين و آسمان در صفت باشد چنين * من همى خواهم كه تو بر جهان سرور شوى

الحكيم محمد المفخرى

او قرآن خواندى بالحان ، و راوى اشعار حكيم صوابى بودى ، و او را « 5 » محمد حسن گفتندى ، مردى جهورى بودى ، و نساخ كتب پدرم بود در ابتدا « 6 » ، و با وى
هامش
( 1 ) اين قصيده است كه . ( 2 ) نص ، جان و جهان . ( 3 ) در نب ، دو مصراع دوم از دو بيت آخر بجاى يكديگر نوشته شده است . ( 4 ) زين بديع . ( 5 ) نص ، او را . ( 6 ) نص ، بودى ابتدا .
تاريخ بيهق ( فارسى ) — صفحة 259 | علي بن زيد البيهقي / احمد بهمنيار