ببخارا رفت ، بعد از آن كارش تباه شد ، و از وراقت و نسخ اسباب معيشت مىساخت ، او در مرثيهء جدم شيخ الاسلام اميرك گويد
كار ايمان بى خطر شد شغل دين زير و زبر * تا برون شد شيخ اسلام از ميان ما بدر
چرخ سينه بر شكافد هر زمان زين درد و داغ * دهر مويه بر سكالد هر زمان زين شور و شر
فخر آزادى محمد شمس دين خواجه امام * آسمان فضل و بحر علم و بنياد هنر
چون توان گفتن كه شد شمس كرم زير غمام * چون توان گفتن كه شد بحر سخا زير مدر
در كلام و در ادب در فقه و تفسير و لغت * كس نبيند مثل وى اندر خراسانى مگر « 1 »
مسند حكم از قران مرگ او « 2 » شد بى محل * منبر دين از هوان سوك او شد بىخطر
روز اهل بيهق از درد فراقش تيره فام * اهل بيهق را نباشد درد و غم زين بيشتر
الحكيم على بن ابى القاسم بن ابى حفص الجلالى المكفوف
او را اشعار مصبوع بسيار است ، بدين دو بيت قناعت افتاد ايجاز را
عمرى كه باميد تو بگذاشتهام * و اللّه كه نه آن بود كه پنداشتهام
فارغ شدهام كنون كه اين ديده و دل * از كاسه و كيسهء تو برداشتهام
الحكيم المتكلم على بن احمد بن على « 3 » بن العباس الصوابى
او پدر امام فخر الزمان مسعود صوابى است ، و او را قصايد و مثنوى بسيار است ، و در علم كلام ماهر بوده است ، و از رباعيات او اين دو بيت است
نايى بنظارهام كه تا چون گريم « 4 » * كز هجرانت هميشه مى خون گريم « 5 »
هر روز هزار قطره افزون گريم * هر قطره بنوحهء دگرگون گريم
و له
دردا كه شدى و رفتنت ناگه بود * بس زود زوال آن رخ چون مه بود
خوبى همه با جمال تو همره بود * عمر چو تويى چرا چنين كوته بود
الحكيم المقرب محمد بن ابى القاسم بن محمد المعلم
از قصبه بود ، و از عمر زيادت برخوردارى « 6 » نيافت ، از منظوم او اين دو بيت است
هامش
( 1 ) نص ، اندر خراسان نى مگر .
( 2 ) نص و نب ، از فراق و مرگ او .
( 3 ) نص ، ابى على .
( 4 ) نص ، نايى بنظارهء تو تا چون گريم .
( 5 ) هميشه من خون گريم .
( 6 ) برخوردارى زيادت .