رنجى كه كناره نيست تا حشر پديد * و آنگه در حشر را نهان است كليد
بر خيره و هرزه چند خواهيم دويد * دردا كه درين دوا نخواهيم رسيد « 1 »
على بن محمد بن جعفر الملقب بالمجيدى
نسبتى بود كه خويشتن را نهاد ، او خباز بود ، توفى فى عهد شبابه فى سنة احدى و ستين و خمسمائة ، او را اشعار بسيار است غث و سمين ، و از منظوم او اين دو بيت مشهور است
ترا چگونه ستايم سزاى منصب تو * كه هر چه گويم از آن بهترم همى بايد
بزرگى تو به من بر در سخن در بست * مگر درى دگر ايزد بفضل بگشايد
حكيم « 2 » ابو الفضل البيهقى
از پاى ناحيت بوده است ، قريب عهد است ، در روزگار من بود ، او را اشعار بسيار است ، و از قصايد او اينست « 3 »
هر زمان بازم همى جنگ و جدل با سر شود * تا زبيم هجر او رخسار من اصفر شود
يار من از خوبرويى گر برآيد شب به بام * در زمان از نور روى او جهان انور شود
ور بخندد آن بت شيرين لب سيمين عذار * دامن او از لب شيرينش پر شكر شود
هر كه او اندر خلافش يك نفس زد بى خلاف * آن نفس در حلق او برانتر از خنجر شود
آن مبارك پى اگر او « 4 » برنهد بر خاك پاى * خاك زير پاى او از همتش عنبر شود
خواجهء رئيس تاج الرؤساء الحسين بن احمد الداريج
او را « 5 » زيادت حظى نبود از عقل و علم ، اما بر قانون اسلاف باوقات قصيده نظم دادى ، و او را قصيده ايست از امهات قصايد وى در مرثيهء پدرم قدس اللّه روحه ، و مطلع آن قصيده اينست « 6 »
بدرود عيش خرم و خوش روزگار ما * بس زود گشت زير و زبر حال و كار ما
الحكيم ابو القاسم المفخرى
پسر مقرى محمد مفخرى كه او را مقرى محمد حسن گفتندى بود ، ذكر پدرش
هامش
( 1 ) نص ، دردا كه درين درد بخواهيم رسيد ( و شايد چنين بوده است : دردا كه در اين در بنخواهيم رسيد )
( 2 ) الحكيم .
( 3 ) اين قصيده است .
( 4 ) ظ ، كه گر او .
( 5 ) و او را .
( 6 ) مطلعش اينست كه .