كار ميگرفت ، ولى چون ديد كه قدرت و نيروى ايشان به نهايت رسيده ، و نزديكست كه خطرى را به مقام خودش عايد سازند ، بنابر ان حكم به نكبت ايشان داد ، و اين مطلب را ابن طقطقى تصريح مىكند كه :
« روزى هارون در كاخ خلد مدينة السلام قرار داشت ، و از فراز كاخ خود مىديد ، كه مردم به قرارگاه برمكيان كه به آنطرف كاخ هارون بود هجوم كردهاند ، وى گفت : خدا يحيى را خير دهاد ، كه مرا از تصدى امور فارغ ساخته است .
بعد از چندى باز همين منظر را ديد و گفت : يحيى تمام امور كشور را به استبداد پيش مىبرد ، و اكنون خلافت در حقيقت او راست ، و براى من تنها اسمى از ان باقيست » « 1 »
اين سخن هارون راست بود ، زيرا شوكت و هيمنه وجود و كرامت و تدبير و دانش و سياست برامكه اكنون مقام خلافت را به كلى تحت الشعاع قرار داده بود ، و در هر جا بجاى خليفه برمكيانرا مىستودند ، و گويند چون هارون به سفر حج رفت ، يحيى و دو فرزندش فضل و جعفر هم با او بودند ، و هنگاميكه هارون در مدينهء منوره براى عطا و بخشش برنشست ، يحيى با او بود . و چون مامون برنشست جعفرش همراه بود ، و به مردم بخشش ميداد ، و همچنين با امين فضل برمكى يكجاى بود ، و مردم اين عطايا را از ان برامكه دانستند و گفتند :
اتانا بنو الاملاك من آل برمك * فياطيب اخبار و يا حسن منظر
اذا نزلوا بطحاء مكة اشرقت * بيحيى و بالفضل بن يحيى و جعفر
فتظلم بغداد و تجلو لنا الدجى * بمكة ما حجوا ثلاثة اقمر « 2 »
« پيش ما آل برمك كه از نسل شاهانند آمدهاند ، چه منظر لطيف و چه خبر
هامش
( 1 ) - الفخرى 190
( 2 ) - الفخرى 182 اختصارا