« از انچه شنيدهايد نيكوتر آن را بنويسيد ! و از انچه نوشتهايد نيكوتر آن را ياد گيريد ! و از انچه ياد گيريد ، نيكوتر آن را بازگوئيد » « 1 »
سخندان كيست ؟ و چگونه بايد سخن گفت ؟ يحيى گويد :
« بلاغت آنست كه با هر قومى درخور مهم آنان سخن گويى ! »
شاهان با هيچكس نظر تبعيض ندارند ، زيرا شاهان از ان همگنانند :
« ميان پادشاهان واحدى خويشاوندى نباشد . »
حقوق مردم بر زمامداران :
« هرگز گرد موكب من بر محاسن كسى ننشست ، مگر آنكه حفظ و پاس ويرا بر خود واجب ساختم ، و حق او را بر خويش لازم شناختم . »
به فرزند خود دربارهء آموزش چنين پند داد :
« پسرك من ! از هر علمى چيزى برگزين ، و بهرهيى بردار ! چه كسى كه چيزى را نداند البته آن را دشمن دارد ، و من مكروه دارم كه تو دشمن چيزى از فرهنگ و ادب باشى ! » خودشناسى و بزرگ منشى ، چه صفاتى را در انسان تبارز ميدهد ؟
« هيچكس را در هنگام اقتدار متكبر نبينى ، مگر آنكه پندارد ، كه آنچه بدان نايل گرديده برتر از قدر و پايهء ويست ، و كسى را نبينى كه در هنگام فرماندهى تواضع پيشه سازد ، مگر آنكه نفس وى بزرگتر از پايگاهيست كه بدان رسيده . »
هنگاميكه مردم در زمامدارى از كسى شاكى باشند دو چاره دارد ، يحيى به يكى از عمال خود نوشت :
« شاكيان تو بسيار و سپاسگذاران تو اندكند ، پس بايد
پاورقی
( 1 ) - تاريخ بغداد از خطيب بغدادى 14 / 129