تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
بخنده گفت كه بس كن شكايت دوران * هرآنچه كرده نصيبت قضا مرنج و منال بر آستان رضا نه ز دل سر تسليم * بهرچه كرده خدا شو صبور و فارغ‌بال برآر دست تضرع بر آستان كسى * كه هست باعث ايجاد و قبلهء آمال شه سرير نبوت محمّد ( ص ) عربى * محيط عالم دانش جهان فضل و كمال گره ز غنچهء خاطر گشود و با دل شاد * از اين مقال شدم غوطه‌ور ببحر خيال بعون فضل الهى بلمحه‌اى گفتم * قصيده‌اى كه بود مطلعش بدين منوال زهى كه يافت رسالت ز ذاتت استقلال * زهى رسيده نبوت ز نسبتت بكمال اگر نه ذات تو بودى غرض ز فيض وجود * وجود عالم و ما فيه بود امر محال ترا خدا و از او هم جدا نمىدانم * ز روى بيّنه گويم سخن نه روى جدال چو هست ذات تو معلول و اوست علّت تام * كه انفكاك علّت و معلول هست امر محال بود بقبضهء حكم تو . . . « 1 » * زهى شرافت قدر و زهى كمال جلال اگر كند بخلاف مصالح تو مدار * بجز فساد نيايد ز جوهر فعّال خورد مفرّح كافور صبح مادرِ دهر * شود عقيم و نزايد ترا عديل و مثال ز فيض رايت عدل تو كرده اهل ستم * درازدستى و پاى فرار استبدال حضيض صحن حريم تو اوج هفت‌اورنگ * غبار درگه تو توتياى چشم غزال براى رُفتن خاك در تو چاكروار * قرار يافته روح الامين بصفّ نعال بطوف درگه تو مىشتافت شام و سحر * حريم كعبه اگر مىشدش به تن پر و بال شدست ناصيهء آفتاب زرد از آن * چرا نگشته بساق حريم تو خلخال ترازوايكه بدان قدر مهر تو سنجند * سپهر كفّهء او باشد و زمين مثقال دلى كه مهر و هواى تو اندر او باشد * يقين كه هست ز بيم عقاب فارغ‌بال اگرچه نامه‌ام از معصيت پر است چه غم * كه هست مهر تو در روزنامهء اعمال بجاى ديگر اگر اول التجاء كردم * بديدم آنچه نبيند كسى بخواب و خيال كنون بدرگه تو روى التجاء دارم * پذير عذر مرا اى شه همايون‌فال به طرف درگه تو بسته‌ام ز جان احرام * گواه دارم و كافى است ايزد متعال به خاك مقدمت افزون‌تر است شوق دلم * ز اشتياق دل عاشقان بحسن و جمال
هامش
( 1 ) - كلمات جاى نقطه‌چينها در موقع صحافى دفترچه از بين رفته است .
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 365 | بابا صفرى