بخنده گفت كه بس كن شكايت دوران * هرآنچه كرده نصيبت قضا مرنج و منال
بر آستان رضا نه ز دل سر تسليم * بهرچه كرده خدا شو صبور و فارغبال
برآر دست تضرع بر آستان كسى * كه هست باعث ايجاد و قبلهء آمال
شه سرير نبوت محمّد ( ص ) عربى * محيط عالم دانش جهان فضل و كمال
گره ز غنچهء خاطر گشود و با دل شاد * از اين مقال شدم غوطهور ببحر خيال
بعون فضل الهى بلمحهاى گفتم * قصيدهاى كه بود مطلعش بدين منوال
زهى كه يافت رسالت ز ذاتت استقلال * زهى رسيده نبوت ز نسبتت بكمال
اگر نه ذات تو بودى غرض ز فيض وجود * وجود عالم و ما فيه بود امر محال
ترا خدا و از او هم جدا نمىدانم * ز روى بيّنه گويم سخن نه روى جدال
چو هست ذات تو معلول و اوست علّت تام * كه انفكاك علّت و معلول هست امر محال
بود بقبضهء حكم تو . . . « 1 » * زهى شرافت قدر و زهى كمال جلال
اگر كند بخلاف مصالح تو مدار * بجز فساد نيايد ز جوهر فعّال
خورد مفرّح كافور صبح مادرِ دهر * شود عقيم و نزايد ترا عديل و مثال
ز فيض رايت عدل تو كرده اهل ستم * درازدستى و پاى فرار استبدال
حضيض صحن حريم تو اوج هفتاورنگ * غبار درگه تو توتياى چشم غزال
براى رُفتن خاك در تو چاكروار * قرار يافته روح الامين بصفّ نعال
بطوف درگه تو مىشتافت شام و سحر * حريم كعبه اگر مىشدش به تن پر و بال
شدست ناصيهء آفتاب زرد از آن * چرا نگشته بساق حريم تو خلخال
ترازوايكه بدان قدر مهر تو سنجند * سپهر كفّهء او باشد و زمين مثقال
دلى كه مهر و هواى تو اندر او باشد * يقين كه هست ز بيم عقاب فارغبال
اگرچه نامهام از معصيت پر است چه غم * كه هست مهر تو در روزنامهء اعمال
بجاى ديگر اگر اول التجاء كردم * بديدم آنچه نبيند كسى بخواب و خيال
كنون بدرگه تو روى التجاء دارم * پذير عذر مرا اى شه همايونفال
به طرف درگه تو بستهام ز جان احرام * گواه دارم و كافى است ايزد متعال
به خاك مقدمت افزونتر است شوق دلم * ز اشتياق دل عاشقان بحسن و جمال
هامش
( 1 ) - كلمات جاى نقطهچينها در موقع صحافى دفترچه از بين رفته است .