تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
كه بوده هريكى استاد كارى * ز هريك بازمانده يادگارى هنرهائى كز ايشان داستان است * يكى ز آنها دز شاه اخستان است گلستان شماخى را دزى هست * كه روئين‌دژ نمايد پيش او پست بر او از سنگ ديدم صورتى چند * به خوبى در جهان بىمثل و مانند فراز باره صورت كرده از سنگ * به دو يكباره برده آب ار تنگ شنيده يك‌بيك استاد ز استاد * كه هست افكار فرزندان فرهاد بباكو هم دزى دريا گرفته است * دز نوشهر كاب آنجا گرفته است دگر رعنا و زيبا دستكارى * كه ماند از كار ايشان يادگارى بگورستان باكو گنبدى هست * زند هركس كه بيند دست بر دست پديد از دور چون خورشيد تابان * فراز كوه بيش از پره تابان ز ديوان دز كشيده سنگ خارا * نهاده بر سر كوه آن بنا را بصنعت گنبدى را بركشيده * كه مثلش گنبدى گردون نديده بهم آورده و دز را بطرزى * كه پيدا نيست كانجا هست درزى قلندروار پير ژنده‌پوش است * ز پر گلگلى پير خموش است كلاه بيست تركى بر سر اوست * مرقّع خرقهء خوش در بر اوست به شكل خربزه شيرين كلاهى * هلالى چند پيدا كرده ماهى كلوآسا به خدمت ايستاده * قدمهاى كلك بر سر نهاده بهرجا كار ايشانرا شنيدم * و ليكن شرح آن كردم كه ديدم چو اين افسانه را خواندم ز دفتر * به خوبى دلپسند آمد سراسر اساس تازه بنهادم سخن را * به گفتن زنده كردم كوه‌كن را در اين گفتن چو جارى گشت خامه * نهادم نام آن فرهادنامه
عارف فرهادنامه را بدين سياق ادامه مىدهد و تاريخ ختم آن را چنين مىگويد :
ز هجرت بود با عين و الف ذال * سه‌شنبه آخر صيف اول سال
كه با حروف ابجد ( الف - 1 ، ع - 70 ، ذ - 700 ) سال 771 هجرى مىشود .