كه بوده هريكى استاد كارى * ز هريك بازمانده يادگارى
هنرهائى كز ايشان داستان است * يكى ز آنها دز شاه اخستان است
گلستان شماخى را دزى هست * كه روئيندژ نمايد پيش او پست
بر او از سنگ ديدم صورتى چند * به خوبى در جهان بىمثل و مانند
فراز باره صورت كرده از سنگ * به دو يكباره برده آب ار تنگ
شنيده يكبيك استاد ز استاد * كه هست افكار فرزندان فرهاد
بباكو هم دزى دريا گرفته است * دز نوشهر كاب آنجا گرفته است
دگر رعنا و زيبا دستكارى * كه ماند از كار ايشان يادگارى
بگورستان باكو گنبدى هست * زند هركس كه بيند دست بر دست
پديد از دور چون خورشيد تابان * فراز كوه بيش از پره تابان
ز ديوان دز كشيده سنگ خارا * نهاده بر سر كوه آن بنا را
بصنعت گنبدى را بركشيده * كه مثلش گنبدى گردون نديده
بهم آورده و دز را بطرزى * كه پيدا نيست كانجا هست درزى
قلندروار پير ژندهپوش است * ز پر گلگلى پير خموش است
كلاه بيست تركى بر سر اوست * مرقّع خرقهء خوش در بر اوست
به شكل خربزه شيرين كلاهى * هلالى چند پيدا كرده ماهى
كلوآسا به خدمت ايستاده * قدمهاى كلك بر سر نهاده
بهرجا كار ايشانرا شنيدم * و ليكن شرح آن كردم كه ديدم
چو اين افسانه را خواندم ز دفتر * به خوبى دلپسند آمد سراسر
اساس تازه بنهادم سخن را * به گفتن زنده كردم كوهكن را
در اين گفتن چو جارى گشت خامه * نهادم نام آن فرهادنامه
عارف فرهادنامه را بدين سياق ادامه مىدهد و تاريخ ختم آن را چنين مىگويد :
ز هجرت بود با عين و الف ذال * سهشنبه آخر صيف اول سال
كه با حروف ابجد ( الف - 1 ، ع - 70 ، ذ - 700 ) سال 771 هجرى مىشود .