يك بار هم اشاره كردهايم كه در ايران ، با كمال تأسف در هردورهاى وسيلهء اتهامى معمول بود و هركس كه مورد بىمهرى فرد يا جمعى قرار مىگرفت بدان تهمت متهم مىگشت « 1 » و چهبسا كه جان خود را هم بدان تهمت از دست مىداد . ما تا آنجا كه به ياد داريم زمانى در اردبيل ، مثل ديگر جاهاى ايران « بابى » بودن يا « صوفى » و « دهرى » گشتن مظاهر تهمت بود ، بعدها كه در روسيه انقلاب شد « بالشويك شدن » ، بعد از آن كه دكتر مصدق براى ملى كردن نفت ايران بپاخاست « مصدقى بودن » گناه نابخشودنى گرديد . پس از سقوط مصدق « عضو جبههء ملى » شدن كه طرفدارى از منافع ملّت ايران در مقابل متعديان داخل و خارج بود ، جاى آن را گرفت . بعد عنوان جديد « ماركسيست اسلامى » گشتن و بعد از آن يعنى در اواخر سلطنت محمد رضا شاه پهلوى « چريك شدن » و . . . وسيلهاى بود كه هركس با ديگرى خرده حسابى داشت طرف را ، به حق يا بناحق ، بدان منسوب مىساخت و رهائى متهم در بيشتر موارد ، از اين بليّه با كرام الكاتبين بود .
در آنعهد كه ما از آن سخن مىگوئيم در اردبيل تهمت رايج روز بابيگرى بود و معلّمانى كه در مدارس جديد تدريس مىكردند بدان گناه متهم مىگشتند و مرحوم ميرزا حميد آموزگار يكى از آنها بود .
شادروان ميرزا حميد آموزگار :
نامش عبد الحميد بود و اجدادش در قريهء نيار ، مولد مقدسترين فقيه جهان شيعه ، يعنى مقدس اردبيلى زندگى مىكردند . او بسال 1256 خورشيدى متولد شد و در مدت حيات بالنسبه كوتاه خود ، در راه خدمت بمعارف جديد مشقات فراوانى متحمل گشت . او با فكر روشنى كه داشت علاج رهائى ملّت را از عقبماندگيهاى علمى ، نشر معارف مىدانست و از اوان جوانى براى ارشاد اذهان تلاش مىنمود . در كسوت روحانيّت بود و از آخوندهاى باسواد و دانشمند بشمار مىآمد و در امور به نظم و انضباط اعتقاد خاصى داشت . وقتى مدرسهء نصريه و جعفريه تأسيس يافت او بآموزگارى آنها انتخاب شد و هنگامى كه عمر اين مدارس بپايان رسيد خود درصدد تأسيس مدارس جديدى برآمد و
هامش
( 1 ) - جلد اول اين كتاب . صفحهء 392 .