آنان در پشت جبهه در امان باشد ، صدها هزار از آنها را قتل عام نمود .
ارادت تيمور گوركان نسبت به شيخ صفى - الدين و فرزندانش
بعضى از مورخين نوشتهاند كه تيمور اصولا عرفان را دوست داشت و بعرفا و مشايخ احترام ميگذاشت و از آنان تجليل ميكرد و ملاطفت وى با خواجه على سياهپوش هم از اين رهگذر بود . ولى مؤلف صفوة الصفا داستان ديگرى در اينمورد دارد و چنين ميگويد كه امير تيمور در جنگ با امير حسين شكست خورده فرارى شد . روزى در كنار جيحون سيدى را ديد كه بر روى آب ميدود بدون آنكه در آن فرو رود . تيمور دست توسل و ارادت به طرف او دراز كرد و مرد ، كه همان صدر الدين موسى پسر شيخ صفى بود ، دستمال قرمزى از زير رداى خود بيرون آورد و به تيمور نشان داد و او را به سلطنت اميدوار ساخت . از اينرو وقتى تيمور باردبيل رسيد درك محضر فرزند او را مغتنم شمرد . در اين ملاقات شيخ از تيمور گله كرد كه دوستان و پيروان او را اسير كرده است تيمور از او نشانى مريدان خواست تا آنها را آزاد كند . شيخ از زير پوستين خود پارچهء قرمزى را ، كه در كنار جيحون به او نشان داده شده بود ، درآورد و گفت كه مريدان وى تكهاى از اين پارچه را بر كلاه خود دوختهاند . از كرامات شيخ پارچه قرمز براى دوختن بر كلاه همه اسراى رومى كفايت كرد و جملگى آزاد گشتند « 1 » و از آن پس به قزلباش معروف شدند « 2 » .
در كلخوران ، در جوار بقعهء شيخ جبرئيل ، چندين حجره نيز جزو بناى اصلى از خيلى قديم ساخته شده است كه عرفا و مشايخى كه به زيارت آن بقعه ميرفتند در آنها بيتوته ميكردند و اين حجرات كنون نيز باقى ميباشند .
هامش
( 1 ) - اقتباس از مقالهء « آغاز فرمانروائى يك سلسله » بقلم باستانى پاريزى ، مجلهء خواندنيها . تهران سال 30 . شماره 33 .
( 2 ) - قزل در زبان تركى بمعنى قرمز است چنان كه ميگويند « قزلقان » يعنى خون قرمز و طلا را هم كه رنگ مايل بقرمز دارد قزل ميگويند . باش بمعنى سر است و قزلباش يعنى كلاه قرمز تعبير مىشود .