زمينى با عيال و اولاد خود پنهان شد . قضا را روزى جوانى از كسان وى نزديك اين مخفىگاه ايستاده بود كه مردى از گرجيان فرارسيد و باوى درآويخت . جوان بر او غلبه كرد و ويرا بر زمين زد و با شمشيرى كه از خود او گرفت ويرا بقتل رسانيد .
مرد گرجى دم مرگ فرياد كرد و از ديگر گرجيان كه در آن نزديكى بودند يارى خواست . گروهى كه صداى ويرا شنيدند نداى يارى در دادند و بكمكش آمدند .
جوان از ترس آنكه مبادا آنها به زير زمين مخفىگاه شيخ و عيالاتش راه يابند كندوى عسلى را كه در گوشهء حياط بود برداشته باعجله جلوى مدخل پناهگاه گذاشت و آنگاه كه گرجيان رسيدند با آنان بمقابله برخاست و شربت شهادت نوشيد .
اين زير زمين تنگ بود و پناهندگان در رنج و عذاب بسر ميبردند ساعتى بعد از اين واقعه قطب الدين زن و فرزند در آنجا گذاشت و خود بيرون آمد تا هرآينه پناهگاه ديگرى پيدا كند اما از بد حادثه جمعى از گرجيان او را ديدند و بر وى تاختند و شيخ را سر بريده در مقتل رها ساختند . جسد شيخ مثل ديگر مردگان بر زمين ماند ولى از آنجا كه « ما كان لنفس ان تموت إلّا باذن اللّه » اوداج گردنش پاره نشده بود ، پس از ساعتها بيهوشى به حال آمد و نيمهجان زارى مينمود . شب فرارسيده بود و تنى چند از اوباش كه براى بدست آوردن لباس و اشياء مقتولين در آنجا ميگشتند او را زنده يافتند و با دستارى كه بر كمرش بود زخم گلويش را بستند و بمخفىگاه آوردند .
بعدها اين زخم التيام يافت و شيخ زندگى از سر گرفت .
در مسجد جمعهء اردبيل در كليساى تفليس
گرجيان خرابى بسيار در اين شهر كردند و با وحشيگرى و قساوت بىمنتها بقتل و كشتار پرداختند . بسيارى از بناها و مساجد را ويران ساختند هرجا مالى سراغ گرفتند صاحبش را كشتند و مال بيغما بردند و ثروت اين شهر بزرگ را بيكباره بگرجستان انتقال دادند حتى درب مسجد جمعهء اردبيل را ، كه بسيار زيبا و گرانبها بود و صنعت زيادى در ساختن آن به كار رفته بود ، از جا كندند و بر گردونه گذاشته به تفليس بردند و بر درگاه كليساى آن شهر نصب كردند . مورخين مينويسند كه اين