ميكردند و قرآن ميخواندند . از اينرو در اردبيل مسجدى ساخت كه بعدها وسعت پيدا كرد و نيز جماعتى از اهل عطا ، يعنى كسانى از اعراب را كه از بيت المال حق الارتزاق ميگرفتند و احكام دين ميگفتند ، در اين شهر منزل داد .
از اين زمان صفحهء ديگرى در وقايع اردبيل باز شد و آن سكونت اعراب در اين شهر بود . اينان بنام اسلام بدين نواحى هجوم آوردند و چون جنگها پايان يافت بفكر نشيمن و مالكيت افتادند . بقول واقد اردبيلى ، كه بلادزى نقل مىكند ، اعراب شام و كوفه و بصره پس از سقوط آذربايجان ، كسان و خويشاوندان خود را نيز بدانجا آوردند و در اردبيل و ديگر نواحى سكونت دادند . هرچه توانستند بر بوميها تسلط يافتند و املاك آنها را از آنان خريدارى كردند و مالكان اراضى و قريههاى آنها گشتند و كمكم ساكنان آنها را رعايا و كشاورزان خود ساختند .
اردبيليان در مقابل اسلام و اعراب
حملهء اعراب بايران از دو نظر قابل بررسى است يكى از جهة دين و اثرات آن و ديگرى از حيث سياست و حكومت .
براى مردم عادى ايران ، كه در عهد ساسانيان بجرم اعتقادات دينى اسراى واقعى طبقهء ممتازى بنام « موبدان » يا مغها بودند ، اسلام با قوانين جديد مساوات و برادرى ، بهترين هديهاى بود كه روح سرگشتهء آنها را آسايش ميداد و با برانداختن تمام قيود ظاهرى و معنوى ، آنانرا متوجه مبدأ واحد و قادرى مينمود كه در پيشگاه او تقوى و قلب سليم بر ثروت و مقام و زور بازو و انتساب بطبقات ممتازه برترى داشت و سيد قرشى و غلام حبشى را بيك اندازه مشمول عنايات خود قرار ميداد .
اين بود كه پس از پايان جنگها و آغاز دورهء مدنيت اسلامى ، مردم آن را بجان و دل پذيرفتند و به نسبت درجهء فهم و شعور و تمدن پيشين خود ، در عمل باصول آن اقدام كردند . چنان كه مردم شهرنشين اردبيل در حفظ عهد خود بر قبول اسلام استقامت كردند و حتى در مدتى كه بيش از پانزده سال طول نكشيد قرآن را فرا گرفتند و به احكام آن عمل نمودند .