بىاثر ندانستند و حتى گروهى كه نسبت به او عقيدتى نداشتند خود آنمرد را عامل انگليسيها قلمداد كردند و اين نظر كنون نيز بين برخى از معمرين گفتگو مىشود .
محسنى در يادداشتهاى خود ، كه مربوط بدان ايام است ، با قيد عبارت « العهدة على - الراوى » مىنويسد كه نمايشهاى آن روز بخاطر يكنفر مأمور سياسى خارجى ترتيب يافته بود كه بطور ناشناس در آن ميدان حاضر و در گوشهاى اين صحنه را تماشا ميكرد .
و بعد اضافه مىكند « در مقابل چه قيمتى معلوم نيست » .
ما از آنعهد بيش از نيمقرن بدوريم و گفتهها و شنيدهها و نوشتههاى مردم را نقل ميكنيم . اما خود چنين ميپنداريم كه آقا ميرزا على اكبر ، با همه كارهائى كه كرده است مرد پاكنهادى بوده و خود وى در اين قبيل كارها ندانسته آلت اجراى مقاصد اطرافيان خود ميگشته است و اگر چنين معاملهاى با قيمت نامعلومى هم صورت گرفته باشد به ظن قوى خود وى طرف معامله نبوده و مناعتطبع و روح سركش و بلندپروازش حاضر بچنين كارهاى ننگينى نميشده است .
داستانى بنام كميابى نفت
شايعهء آمدن بالشويكها و خبر تظاهرات و مشقهاى نظامى مردم در خارج شهر نيز پراكنده گرديد و موجب از هم گسيختن نظم موجود و ناايمنى راهها شد . نفت مصرفى اردبيل در آنموقع با كشتى از روسيه ميآمد و از آستارا ، در چليكهاى مخصوصى ، بار شتر ميگرديد و باردبيل حمل ميشد . اين ناامنى موجب كمبود نفت شد و چهبسا كه در واردات آن از روسيه نيز بسبب انقلاب نقصانى پيش آمد . بهرحال نفت باردبيل كمتر رسيد و نفت فروشان نرخ موجوديهاى خود را بالا برده به چند برابر قيمت سابق رسانيدند و اكنون كه ميدان بدست اينها افتاده بود از هرگونه اجحافى باز نايستادند .
مردم چون در مضيقه افتادند بتهران و تبريز شكايتها نمودند و در اينباب از اولياى دولت استمداد كردند زيرا اردبيل حاكم نداشت و اجلال الملك بعد از واقعهء خيابانى از طرف مخبر السلطنه به تبريز احضار و كفالت حكومت اردبيل به غلام - عليخان كاشانى رئيس پست واگذار شده بود .