عوامل مختلف برشد و نمو هرچه سريع آن كمك نمود .
از سوى ديگر براى شخصى مثل آقا ميرزا على اكبر ، كه تازه از نجف رسيده و از تمكن و احترام خانوادگى نيز برخوردار بود ، گران بود كه قدرتى فوق اقتدار او در اردبيل باشد و رقيب وى علاوهبر مردم مورد احترام و اعتماد حكمران ولايت و دستگاه ادارى او قرار گيرد . اين بود كه او نيز درصدد ازدياد قدرت خود برآمد و اعمال نفوذ خود را بر حاج ناظم السلطنه ، حاكم وقت و سازمان ادارى او ، وجههء همت خودش قرار داد . شايد اين به تنهائى خواست آقا ميرزا على اكبر نبود و آرزوى ساكنان قسمت نعمتى را نيز تشكيل ميداد زيرا براى آنان نيز سخت بود كه پيشواى طرف حيدرى ، يعنى حاج مير صالح آقا ، داراى آنچنان نفوذ و قدرت علمى و اجتماعى باشد و رئيس آنها ، يعنى آقا ميرزا على اكبر ، در برابر او خوار و زبون به حساب آيد .
قيام تاريخى زنان اردبيل
در اين كشمكش خنثى نمودن قدرت طرف ، بويژه قطع حمايت حاكم از حاج مير صالح آقا ، كار سختى بود و تنها تلاش مريدان كه بر سر آقا ميرزا على اكبر جمع بودند ، براى پيروزى در اين مبارزه كافى به نظر نميرسيد . اين بود كه در سال 1314 قمرى ، روزى جمع كثيرى از زنان ، در حالى كه چادرهاى خود را بكمر بسته و دامن آنها را پر از سنگ نموده بودند به پيشوائى شيرزنى بنام « بيگم پاشا » از محلهء سلطان آباد به راه افتادند و پس از آنكه بازار و دكانها را با تهديد و ارعاب مجبور بتعطيل كردند راه قلعه را پيش گرفتند .
قلعه محل استقرار حكمران بود و در آنموقع عدهاى از سواران فولادلو محافظت آن را بر عهده داشتند و تحت رياست « جوروخ بيگ » در بيوتات قلعه مستقر بودند . اينان چون از قصد و هجوم زنها آگاه شدند درهاى قلعه را بستند و دستهدسته در بالاى برجها بسنگر نشستند و بسوى مردانى كه بتماشا ، يا احيانا به قصد حمايت از زنها آمده بودند آتش گشودند . تقى نام بقال و شخص ديگرى كه خواهرزادهء آصف التجار بود ، و ما در اسناد موجود نام او را نيافتيم ، كشته شدند و كسانى مثل فرج جامبر و مشهدى محمد على زنجانى زخمى گرديدند . زنها فرار كردند و آقا ميرزا على اكبر نيز فرداى آن روز ناچار