جوانى كامرانى بود صد آوَخ ز نادانى * كه از كف رايگان داديم نقد كامرانى را
به حرف مدعى رنجيدى از ما و ندانستى * تفاوتهاست يار جانى و يار زبانى را
به ظلمات حيات اى دل مدد از خضر راهى جو * كه از فيض دمش يا بى حيات جاودانى را
شبى سرمست و رندانه بيا با ما به ميخانه * ز خط جام و پيمانه بخوان راز نهانى را
من و بلبل در اين گلشن نبنديم آشيان خود * كه اندر پى تطاولها بود باد خزانى را
« نصيب » از مطرب و ساقى حديث فرصت باقى * به گوش هوش مينوش و بهل دنياى فانى را
* * *
مرا كار وفا و حقشناسى * كشيد آنجا كه با سگ خو گرفتم
* * * و نيز غزلى دارد ،
ساقى بريز باده كزين گير و دارها * يك چند وارهم به لب جويبارها
مى ده كه بعد ما و تو اين باغ و بوستان * بسيار پرورد گل و بيند بهارها
بر خاك كوهكن بنشين و شراب ريز * باد بهار چون وزد از كوهسارها
داغى نهاد عشق تو بر دل مرا كه باز * دارم هواى منظرهء لالهزارها
باد بهار صبر و قرار از دلم ربود * تا در شكنج زلف تو گيرد قرارها