محى الدّين عربى نزد استادى رفت و از كثرت ظلم و عصيان فراوان شكايت نمود . استاد فرمود : « به خداى خود توجّه كن . سپس چندى بعد نزد استادى دگر رفت و همچنان از بيداد و شيوع معاصى سخن گفت . استاد فرمود : به نفس خود توجّه كن . در اين موقع ابن عربى گريه آغاز كرد و وجه اختلاف پاسخها را از استاد جويا شد . استاد فرمود : اى نور ديده ، جوابها يكى است ، او تو را به رفيق دعوت كرد ، و من تو را به طريق دعوت مىكنم » .
بارى اين داستان را براى آن آورديم كه دانسته شود كه سير الى الله منافاتى با سير در مراتب اسماء و صفات الهيّه كه همان مقام امام است ندارد بلكه بسيار به هم نزديكاند و بلكه حقّا يكى است و در آن مرحله دوئيّت و اثنينيّت يافت نمىشود بلكه هر چه هست نور واحدى است كه نور خداست ، غاية الأمر از آن نور به تعبيرات مختلفه سخن مىرود ، گاهى به اسماء و صفات الهيّه و گاهى به حقيقت يا نورانيّت امام از آن تعبير مىكنند :
عباراتنا شتّى و حسنك واحد * و كلّ إلى ذاك الجمال يشير
« 1 » امّا استاد عامّ شناخته نمىشود مگر به مصاحبت و مرافقت با او در خلأ و ملأ تا به طور يقين براى سالك واقعيّت و يقين او دستگير شود ، و ابدا به ظهور خوارق عادات ، و اطّلاع بر مغيبات و
هامش
( 1 ) - [ عبارات و تعبيرهاى ما مختلف است ولى حسن و زيبائى تو يكى است ، و اين تعابير به همان جمال و زيبائى اشاره دارد ] .