ادراك اينكه خداوند انسان را از اوّل طمّاع قرار داده است مثل ادراك اين مىماند كه غنىّ على الاطلاق بنده را از اوّل فقير آفريده و سرشت او را با فقر خمير كرده است ، لهذا اثبات فقر و اثبات سؤال كه لازمهء فقر است احتياج به دليل ندارد ، كسى به فقير نمىتواند ايراد كند كه چرا سؤال مىكنى ؟ زيرا فرض فقر فرض سؤال و گدائى است ، بنابراين سالك راه خدا نيز اگر در حين سير و حركت طمع ورزد بايد متوجّه باشد كه خداوند خميرهء هستى او را از اوّل با طمع سرشته است و به هيچ عنوان نمىتواند دندان طمع را بكشد و دست از طمع خود بشويد ، و از طرف ديگر چون فناء در ذات احديّت كه بر اساس عبادت احرار پايهگذارى شده با طمع و نيّت سازگار نيست ، بنابراين بيچاره شده و حال اضطرار و بيچارگى عجيبى پيدا مىكند كه همان حال ، او را از خودى او كه مستلزم طمع است عبور مىدهد و پس از عبور از اين مرحله ديگر انّيّت و خوديّتى نيست كه مستلزم طمع باشد .
فافهم و تأمّل جيّدا .
سيزدهم : صمت
و آن بر دو قسم است : سكوت عامّ و مضاف ، و سكوت خاصّ و مطلق . سكوت عامّ و مضاف عبارت است از حفظ لسان از تكلّم به قدر زائد بر ضرورت با مردمان . بلكه سالك بايد اكتفا كند به قدر ضرورت و به أقلّ ما يمكن ، و اين صمت در همهء دوران سلوك در تمام اوقات لازم است بلكه مىتوان گفت مطلقا