برمىدارد ولى پس از آنكه منازلى را سير نمود و كمالى فىالجمله حاصل كرد متوجّه خواهد شد كه محبّت امرى است مغاير با محبوب و لهذا سعى مىكند كه محبّت را كه تا به حال وسيلهء سلوك و نردبان ترقّى او بوده است رها كند ، و آن وسيله را تا اينجا مؤثّر مىداند و از اينجا به بعد مضرّ و مانع راه تشخيص مىدهد . بنابراين از اينجا سالك فقط و فقط محبوب را در نظر داشته ، و او را عبادت مىكند به عنوان محبوبيّت و بس ، ولى چون قدمى نيز فراتر مىگذارد و منازلى را چند سير مىكند درمىيابد كه اين قسم از عبادت نيز خالى از شائبهء شرك نيست زيرا در اين عبادت خود را عاشق و محبّ و خدا را معشوق و محبوب دانسته است و خوديّت با حبّ به محبوب مغايرت دارد ، بنابراين نظر كردن به محبوب با وجود عنوان محبّ با عبادت ذات مقدّس خداوند متعال مغايرت و تنافى دارد ، لهذا از اينجا سعى مىكند كه حبّ و عشق محبوب را فراموش كند تا به كلّى از تغاير و كثرت گذشته قدم خود را در عالم وحدت بنهد . و در اين موقع نيّت از سالك منتفى مىگردد زيرا ديگر شخصيّت و خوديّتى در ميان نيست تا نيّت از او صادر شود .
تا قبل از اين مرحله سالك طالب شهود و كشف و مكاشفه بود ولى در اين مقام به كلّى تمام آن اغراض را به خاك نسيان مىسپارد چون ديگر اراده و نيّتى نيست تا مراد و منويى را در نظر بگيرد . در اين حال چشم و دل سالك از ديدن و نديدن و رسيدن و
رساله لب اللباب در سير و سلوك اولى الالباب — صفحة 122
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٢٢