كه ما ذكر كرديم .
ايرادكننده قياس كرده است ، اطلاق اصل حقيقت وجود را باطلاق ماهيات ، و خيال كرده است كه جامع بين حقيقت واجب و ممكنات ، جامع ماهوى و مفهومى مىباشد ، نه جامع وجودى خارجى . و گمان كرده است ، اصل حقيقت ، غير از فرد واجب و ممكن ، مصداق و مرتبهاى ندارد . در حالتى كه قائلان به اين قول تصريح كردهاند ، كه وحدت اصل حقيقت وجود ، وحدت اطلاقيهء شخصيه است .
وجوب و امكان از تعينات اصل حقيقتاند ، و چون اصل حقيقت بنحو صرافت و محوضت موجود است ، ثانى از سنخ خود ندارد ، بلكه موجودات اطوار و ظهورات و تعينات و نسب او هستند ، نه اصل حقيقت وجود .
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » .
غيرتش غير در ميان نگذاشت * زين سبب اصل جمله اشيا شد
تنبيه آخر
الوجود ليس بجوهر و لا عرض لما مرّ ، و كل ما هو ممكن فهو اما جوهر او عرض ينتج ان الوجود ليس بممكن ، فتعيّن ان يكون واجبا « الوجود ليس بجوهر و لا عرض و كل ما ليس بجوهر و لا عرض ، فليس بممكن و الوجود ليس بممكن - خ ل » .
وجود يعنى اصل وجود « بما هو هو » ، نه جوهر است و نه عرض ، جميع ممكنات يا جوهرند و يا عرض ، چون ماهيات « يعنى حقيقت غير از وجود » يا نعت و وصف از براى غيرند ، هر ماهيتى كه وصف از براى غير باشد ، بحسب وجود متعلق به غير خواهد بود . و وجود في نفسه آن شىء ، عين وجود وصف از براى موصوف و معروض و محل خود خواهد بود . حالتى در غير خارج ندارد كه نعت غير نباشد . يا ماهيت مستقل است و وصف و تابع از براى غير نيست . چنين حقيقتى را جوهر گويند ، اصل حقيقت وجود بدون تلطخ با ماهيات و اعيان ثابته ، متصف به جوهريت و عرضيت نيست . چنين حقيقتى بايد ممكن الوجود نباشد ، چون ممكن منحصر بجوهر و عرض است .
اين برهان بحسب ظاهر روى اسلوب فن فلسفه نظرى ، تمام نيست ، چون وجود خارج از مقولات جوهرى و عرضى است ، و لازم نيست هر چه كه جوهر و عرض