تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
به‌واسطه محدوديت ، ذات حق را ادراك نمىنمايند « 1 » « و هو يدرك الأبصار و لا تدركه الأبصار » . احاطهء علمى به حق تعالى ، محال است :
« وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً »
و
« ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ »
، چون احاطهء به حق محال است ، حق تعالى عباد خود را از روى لطف و رأفت و بلسان ارشاد و رحمت از طلب محال منع نموده است ،
« يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ »
. احاطه او باشياء ، احاطه قيوميه است و بحسب اطلاق وجودى ، با هر موجودى وجود دارد .
« وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ »
، چون احاطه‌اش باشياء احاطه قيوميه است و بحسب فعل ، سارى در همه اشياء است و چون مقوم وجودى حقايق وجودى است ؛ هر موجودى اول حق را ادراك مىنمايد ، بعد از ادراك حق ، ذات خود را شهود مىنمايد .
« نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ »
. بحسب تجلى و ظهور فعلى هيچ موجودى از حق خالى نيست ،
« وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ »
، چون وحدت حق ، وحدت اطلاقى است ، در همه جا
هامش
( 1 ) . حقيقت حق به هيچ‌يك از انحاء ادراك ، اعم از حسى و خيالى و عقلى ادراك نمىشود ، چون وجودى است محيط بر همهء حقايق و در مرتبهء اعلاى از تجرد واقع است . متعلق ادراكات حسى و خيالى ، اجسام ماديه و اشباح مثاليه است ، و آنچه را كه عقل ادراك مىنمايد ، مفاهيم و ماهيات است . مفاهيم مثار كثرت و اختلاف و دوئيت مىباشد . مدركات عقلى ، هميشه حكايت ناقص و مبهم از واقعيات مىنمايد . حكماى اسلامى ، اتفاق دارند كه ادراك ذات حق بنحو اكتناه ، محال است . چون ادراك تام ، فرع بر احاطهء به معلوم خارجى است . ادراك حق بنحو اجمال يعنى ادراك بوجه « نه بنحو احاطه و سلطه » ، بعلم حصولى و حضورى هر دو امكان دارد . در علم حصولى ، ممكن است عقل از مشاهدهء ممكنات ، مفهومى را كه حاكى از وجود خارجى حق و اسماء و صفات اوست ، واجد شود . ادراك حق بنحو بساطت از براى هر موجودى به قدر سعهء وجودى خود ثابت است ، هر موجود امكانى ، اول وجود حق را به مشاهدهء حضورى ادراك مىنمايد ، و به تبع ادراك حق ، ذات خود را مىيابد ، ولى اين ادراك هميشه توأم با اعتبار اسم يا حكم يا نسبت و مرتبه‌اى است . ادراك حق بدون تعين اسمى و رسمى و حكمى و مرتبه‌اى حاصل نمىشود . اگر عارفى استشمام نمايد معرفت ذات حق را ، مثل كمل ، اين ادراك ناچار بعد از فناء رسم و انمحاء حكم و تعين امكانيست . سالك بعد از فناى در حق و بقاء به او و استهلاك وجود مجازى امكانى ، حاصل از عروج معنوى و فناء در احديت همهء حقايق را در حضرت علميه شهود مىنمايد . از جملهء حقايق ، حقيقت حق است كه عارف و سالك در مقام تجلى ذاتى حق را بصريح ذات به قدر مرتبهء شهود خود نه به اندازه حقيقت نامتناهيهء حق شهود مىنمايد : « ابيت عند ربى يطعمنى و يسقينى » .