مع الاسماء حكمه مع المسمى ، و الانفكاك محال على كل حال و فى كل مرتبة فالعالم بمجموعه مظهر الوجود البحت ، و كل موجود على التعين مظهر له أيضا ، و لكن من حيث نسبة اسم خاص في مرتبة مخصوصة و الوجود مظهر لاحكام الأعيان و شروط فى وصول الأحكام من بعضها الى بعض » . معلول بهمنزلهء صورت علت است ، و علت باطن معلول است . چون معلول ممكن الوجود است ، و ممكن كارش قبول وجود است آنچه در ماهيت معلول ظاهر شده است ، از علت است . ولى محجوب از مشاهدهء احديت ، آن را از معلول مىداند . معلول بهمنزلهء مرآت صيقل زده است كه علت را نشان مىدهد ، ولى به اندازه وجود خود اگر ما جميع موجودات را شهود نمائيم ، ولى دفعة واحده در يكمرتبهء از لحاظ ، حق را با تمام اسماء و صفات شهود نمودهايم . « 1 » اين در صورتى است كه اهل مشاهده باشيم .
وجود ، حقيقت واحده است . يعنى اصل واحد متشخص با لذاتست ، و بواسطهء آنكه وحدتش وحدت حقيقى اطلاقيست ، و وحدتش وحدت عددى محدود محاط نمىباشد ، كثرت تجليات و ظهور در صور و تعينات گوناگون ، قادح وحدت حقيقت وى نمىباشد ، و چون كثرت از اصل واحد و سنخ فارد ظهور نموده است ، مؤكد وحدت اوست .
قهرا موجودى كه به وحدت اطلاقى موجود باشد ، بالذات متشخص است ، و تشخص و تعين زايد بر ذات ندارد ، و چون تعين و امتياز وجود بر خلاف تعين ماهيات ، امرى زائد بر وجود نمىباشد ، با لذّات تشخص دارد ، و بواسطهء صرافت و تماميت ذات ، نافى ما عدا است ، و بسيط حقيقى است . اشتراك با اشياء ندارد ، و چون اشتراك ندارد ، با لذّات متميز از غير است و جهت اشتراك با موجودى ندارد كه احتياج به جهت امتياز داشته باشد ، و تميز آن حقيقت ، بنفس ذات ،
هامش
( 1 ) . به نظر تحقيق ، چون ذوات معاليل امكانيه ممكنالوجودند ، و هر ممكن باعتبار ذات ، قطع نظر از تجليات حق ، غير موجود است ، چون ذوات ممكنه بحسب واقع با قطع نظر از علت ، عدم صرفند ، آنچه كمال در ممكن است ، حقيقة از براى علت ثابتست ، و وجود امكانى وجودى مجازى است .كلما في الكون وهم او خيال * او عكوس في المرايا او ظلال
در اين مشهد كه انوار تجلى است * سخن دارم ولى ناگفتن اولى است