و عبادت سخت به نيرو بوده است چنان كه گويد : هنوز مراهق بودم بالغ نبودم كه از اين عشق سى چهل روز گذشتى آرزوى طعامم نبودى .
( مقالات شمس ، نسخهء ولى الدين ، ورق 109 ) و احوال و اطوار او در سلوك موافق مذاق پدر وى و بر وفق روش همعصران نبوده و پدر بر وى خرده مىگرفته است و او جواب دندانشكن داده و پدر را متوجه ساخته كه اگرچه بحسب ظاهر و ولادت جسم پدر است و شمس الدين پسر از جهت ولادت روح و گوهر جان ميان آن دو نسبتى نيست و پيوستگى و خويشاوندى صورت نمىپذيرد . اينك گفتهء شمس : از عهد خردكى اين داعى را واقعهء عجب افتاده بود پدر من از من واقف نى ، مىگفت تو اولا ديوانه نيستى ، نمىدانم چه روش دارى ترتيب رياضت هم نيست و فلان نيست ، گفتم يك سخن از من بشنو تو با من چنانى كه خايهء بط را زير مرغ خانگى نهادند ، پرورد و بط بچگان برون آورد ، بط بچگان كلان ترك شدند با مادر بلب جو آمدند ، در آب درآمدند ، مادرشان مرغ خانگى است ، لبلب جو مىرود ، امكان درآمدن در آب نى ، اكنون اى پدر من دريا مىبينم مركب من شده است و وطن و حال من اينست ، اگر تو از منى يا من از توم درآ درين دريا و اگرنه برو بر مرغان خانگى و آن ترا آويختن است گفت : با دوست چنين كنى با دشمن چه كنى ( مقالات شمس ، نسخهء ولى الدين ، ق 11 ) و چون حالات درونى و اطوار قلبى او بيرون از فهم پدر ( كه نيكمرد بود و رقت قلب و گرمى داشت ولى از عشق بو نمىبرد و اسرار درون عشاق را فهم نمىكرد ) واقع مىشد ظاهر تطوع و عبادت و رسوم پارسايى را بر وى آشكار مىساخت ولى احوال باطن و جلوههاى درون را هرچه نهفتهتر مىداشت چنان كه فرمايد :
من ظاهر تطوعات خود را بر پدر ظاهر مىكردم ، باطن را و احوال باطن را چگونه خواستم ظاهر كردن نيكمرد بود و گرمى داشت ، دو سخن گفتى آبش از محاسن او فروآمدى ، الا عاشق نبود ، مرد نيكو ديگر است و عاشق ديگر ( مقالات شمس ، نسخهء ، ولى الدين ، ق 51 ) .
و اينكه افلاكى شمس را از مريدان ابو بكر سلهباف تبريزى مىشمارد تأييد مىشود به روايت فريدون سپهسالار كه گويد : در شهر تبريز مريد شيخ ابو بكر تبريزى زنبيلباف بود ( رسالهء فريدون سپهسالار ، ص 176 ) و در مقالات شمس ( نسخهء موزهء
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 201
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٢٠١