اى قطب فلكوار ز تو سر نكشم * تا چون نقطت به دايره درنكشم
بر كوس كشيده باد كيمخت تنم * گر پرچمت از كاسهء سر برنكشم »
هيچ شبههيى باقى نمىماند در اينكه مقصود مؤلف در صفحه 25 - 24 هم ركن الدين سليمان شاه است نه كس ديگر .
» » ؟ ؟ ؟ درباره صلت و جائزه قصيدهء ظهير الدين فاريابى گفتهء ابن بىبى بدون اختصار چنين است : جائزهء اين قصيده كه در حلق جان مغاص عصيده دارد دو هزار دينار سلطانى و ده سر اسب و پنج سر استر و ده شتر بيسراك و پنج نفر غلام و پنج نفر كنيزك خوبروى رومى و پنجاه قد جامه از زربفت و اطلس و قطنى و عتابى و سقرلاط به دو فرستاد و مثالى موقع بايصال مديح او بموقع احماد و تحسين فصاحت الفاظ و براعت عبارت و بلاغت معانى اين قصيده غراء عذراء و وقوع آن به محل استحسان ارسال فرمود و در مبادرت و مسارعت او به خدمت بارگاه تحريض و مبالغت ارزانى داشت چون جوايز و صلات به دو وصول يافت او را از مومات فقر و مفاوض ( ظ : مفاوز ) افلاس برياض استغنا و حدائق استيناس رسانيد و گفت هر مدحت و محمدتى كه جز در وصف فضائل اين شاه شاهزاده گويند دريغ و دروغ باشد . ابن بىبى ، چاپ عكسى ، ص 62 .
» » ؟ ؟ ؟ - قصيدهء دختر حسام الدين سالار تركيببندى است مشتمل بر نه بند هر بند متضمن هشت بيت در نهايت فصاحت و لطافت كه محض نمونه بند نخستين منقول افتاد .
تا طره آن طره طرار برآمد * بس آه كزين سينهء غمخوار برآمد
در عشق هرآنكس كه بدين كوى فروشد * جانش بغم و حسرت و تيمار برآمد
خوبان جهان را همه بازار شكستند * آن روز كه او مست به بازار برآمد
شمشاد خجل شد چو ز بستان زمانه * آن قامت چون سرو سمنوار برآمد
شد عارض زيباش گل باغ لطافت * كان سوسن نورسته ز گلزار برآمد
اى چرخ مكن قصد به خون ريختن خلق * زيرا كه به يك غمزهء او كار برآمد
اى ماه كنون دمدمهء حسن تو بنشست * چون كوكبهء شاه جهاندار برآمد
شاهى به لطافت چو دم عيسى جانبخش * جمشيد دوم شاه جوانبخت جهانبخش