تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
درخواستند تا بر جاى پدر نشيند و بساط ارشاد و معرفت بگسترد و چراغ اين خاندان بزرگ را از دم مشعل‌كشان محفوظ دارد . سلطان ولد اين تقاضى بپذيرفت و بتخت پدر برآمد و آداب طريقت مولوى بنياد نهاد و مولوىخانه‌ها برقرار كرد و مشايخ در اطراف بلاد نصب فرمود و اسرار زندگانى پدر خويش را شرح مىداد و بيخ انكار از دل‌هاى منكران برمىكند و شرح اين اعمال در ولدنامه بدين‌طريق مذكور است :
خلق جمع آمدند پير و جوان * همه شافع شدند لابه‌كنان كاى ولد جاى والد آن تو بود * زانكه پيوسته مهربان تو بود كرديش با حسام دين ايثار * زانكه بد پيش والدت مختار چونكه رفت او بهانه‌ايت نماند * حق‌تعالى چو اين قضا را راند بعد او كن قبول شيخى را * خلق را شو امام و راهنما سر اين قوم شو كه بىسرور * هيچ كارى نيايد از لشكر همچنين اين سخن دراز كشيد * كرد از ايشان ولد قبول و شنيد بر سر تخت رفت بىپائى * در جهانى كه نيستش جائى مدت هفت سال گفت اسرار * بر سر تربهء پدر بسيار شرق تا غرب رفت آوازه * كه شد آئين حق ز نو تازه مشكلاتى كه بسته بود گشاد * اين‌چنين تحفه هيچ شيخ نداد دشمنان جمله دوستان گشتند * از سر خشم و كينه بگذشتند چونكه بنشست بر مقام پدر * داد با هر گدا دفينهء زر بىعدد مرد و زن مريد شدند * همه اندر هنر فريد شدند خلفا ساخت در طريق پدر * كرد در هر مقام يك سرور زانكه از دور اهالى هر شهر * همه بودند تشنهء اين نهر مانده بودند در وطن ناكام * همچو مرغان بسته اندر دام خويش و فرزند گشته مانعشان * اين طرف آمدن نبود امكان واجب آمد كزين طرف هرجا * برود يك خليفه‌اى از ما خلفا پر شدند اندر روم * تا نماند كسى ز ما محروم ره بريدند جملهء مردان * همه برخاستند از تن و جان