مىكردند و بر فوت آن سعادت آسمانى دريغ و حسرت مىخوردند و اخلاق پاك او به زبان مىآوردند و ما در انجام اين فصل پرحسرت يك غزل از غزليات مولانا كه بدان ماند كه در مرثيهء خود و دلدارى ياران گفته باشد ذكر مىكنيم :
غزل اين است :
بروز مرگ چو تابوت من روان باشد * گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
براى من مگرى و مگو دريغ دريغ * به دام ديو درافتى دريغ آن باشد
جنازهام چو ببينى مگو فراق فراق * مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپردى مگو وداع وداع * كه گور پردهء جمعيت جنان باشد
فروشدن چو بديدى برآمدن بنگر * غروب شمس و قمر را چرا زيان باشد
كدام دانه فرورفت در زمين كه نرست * چرا به دانهء انسانت اين گمان باشد
ترا چنان بنمايد كه من به خاك شدم * به زير پاى من اين هفت آسمان باشد
بعد از وفات مولانا علم الدين قيصر كه از اكابر قونيه بود « 1 » با سرمايهء 30000 درم همت بست كه بنائى بر سر تربت مولانا بنياد كند ، معين الدين سليمان پروانه او را به 80000 درم نقد مساعدت كرد و 50000 ديگر به حوالت به دو بخشيد و بدينطريق تربت مبارك كه آن را قبهء خضرا گويند تأسيس يافت و على الرسم پيوسته « 2 » چند
هامش
( 1 ) - مناقب افلاكى .
( 2 ) - و دولتشاه گويد « درين روزگار رونق صومعه و خانقاه مولانا درجه اعلى دارد و مقصد زوارست و بر سر روضهء مبارك مولانا على الدوام سفره مهيا و فرشها و روشنائيها مرتب است و اوقاف بسيار بر آن بقعه سلاطين روم مقرر داشتهاند ( تذكرهء دولتشاه ، طبع ليدن ، صفحهء 200 - 201 ) و اكنون مرقد مولانا موزه اوقاف شده است .