تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 669

مساهمون:

ص٦٦٩
عدم در ذات خود چون گشت صافى * از او با ظاهر آمد گنج مخفى / 143 اگر يك قطره را دل برشكافى * برون آيد از او صد بحر صافى / 152 چه آب و گل شود يكباره صافى * رسد از حق به دو روح اضافى / 481 هر مرتبه از وجود نامى دارد * گر حفظ مراتب نكنى زنديقى / 142 تناسخ نيست اين كز روى معنى * ظهوراتى است در عين تجلّى / 343 ملاحت از جهان بىمثالى * درآمد همچو رند لاابالى / 489 آن مى كه تو مىخورى حرام است * ما مى نخوريم جز حلالى / 566 جاهل ار با تو نمايد همدلى * عاقبت زخمت زند از جاهلى / 594 كسى مرد تمام است كز تمامى * كند با خواجگى كار غلامى / 329 ساقيا بده جامى ز آن شراب روحانى * تا دمى بياسايم زين حجاب جسمانى / 91 ما سيه‌گليمان را جز بلا نمىشايد * بر دل بهايى ريز هر بلا كه بتوانى / 92 هستى كه عيان بود دمى در شانى * در شأن دگر جلوه كند هرآنى / 114 دل هر ذرّه را كه بشكافى * آفتابيش در ميان بينى / 152 دل يكى منظرى است سبحانى * خانه‌ى ديو را چه دل خوانى / 154 بىانتظار محشر ، حق‌بين ، فناى كل ديد * گردد چو فانى از خويش گردند خلق فانى / 195 بدان اكنون كه كردن مىتوانى * چو نتوانى ، چه سود آنگه كه دانى ؟ / 195 بود از هر تنى پيش تو جانى * و زو در بسته با تو ريسمانى / 262 تو مغز عالمى زان در ميانى * بدان خود را كه تو جان جهانى / 263 اشيا همه ناطق‌اند و گويا * اما به زبان بىزبانى / 270 تو از خود روز و شب اندر گمانى * همان بهتر كه خود را مىندانى / 276 ز جذبه يا ز برهان يقينى * رهى يابد به ايمان يقينى / 316 ، 318 اگر آن نامه را يك ره بخوانى * هر آن چيزى كه مىخواهى بدانى / 372 عشق تو و هستى من آتش و آب‌اند * حيّن تغيّبت بدا حين بدا غيّبنى / 391 به مكتب تا الف با تا نخوانى * ز قرآن درس خواندن كى توانى ؟ / 466 بود موجود را كثرت برونى * كه از وحدت ندارد جز درونى / 497 اگر خواهى كه اين معنى بدانى * تو را هم هست مرگ و زندگانى / 503 در غوره ببين مُل را در غنچه ببين گل را * از جزء ببين كل را ، در لفظ ببين معنى / 543 اين نكته بجو ز كلّ يوم فى شأن * گر بايدت از كلام حقّ برهانى
/ 546