ولايت شد به خاتم جمله ظاهر * بر اوّل نقطه هم ختم آمد آخر
/ 355 كه شد از سرّ وحدت واقف آخر ؟ * شناساى چه آمد عارف آخر ؟
/ 357 ولىّ و شاه و درويش و پيمبر * همه در تحت حكم او مسخّر
/ 490 مظاهر چون بود بر وفق ظاهر * در اوّل مىنمايد عين آخر
/ 520 عكس را گر برى به صد مرآت * عين اوّل بود همان آخر
/ 520 شراب و شمع و شاهد جمله حاضر * مشو غافل ز شاهدبازى آخر
/ 552 چو اشيا هست هستى را مظاهر * از آن جمله يكى بت باشد آخر
/ 574 مقدّم چون پدر ، تالى چو مادر * نتيجه هست فرزند اى برادر
/ 95 شمع شد جمله زبانه پا و سر * سايه را نبود به گرد او گذر
/ 353 و فى كل لفظٍ منه روض الى المُنى * و فى كل سطرٍ منه عقد من الدّرَر
/ 22 روز و شب اين هفت پرگار اى پسر * از براى توست بر كار اى پسر
/ 239 پسر كو ندارد نشان از پدر * تو بيگانه خوانش ، نخوانش پسر
/ 253 اندر اين گردون مكرّر كن نظر * چون كه حق فرمود : ثم ارجع بصر
/ 241 گر نويسم شرحهاى معتبر * تا قيامت بس بود آن مختصر
/ 266 گل آدم در آن دم شد مخمّر * كه دادش بوى آن زلف معطّر
/ 547 گروهى اندر او بىپا و بىسر * همه نى مؤمن و نى نيز كافر
/ 564 نديد او از بت الّا خلق ظاهر * بدين علّت شد اندر شرع كافر
/ 578 از او در جنبش اجسام مدوّر * چرا گشتند ؟ يك ره نيك بنگر
/ 240 حق را به غير دل نبود منزل دگر * آن هم دل شكسته دلان ، نى دل دگر
/ 329 دگر با پوست تابد تابش خور * در اين نشئه كند يك دور ديگر
/ 341 بنه آيينهاى اندر برابر * در او بنگر ببين آن شخص ديگر
/ 389 رقّ الزّجاج و رقّت الخمر * و تشابها و تشاكل الامر
/ 130 روز محشر كه بر عموم بشر * حق تجلى كند به جمله صور
/ 182 جان ابراهيم بايد تا به نور * بيند اندر نار ، فردوس و قصور
/ 206 همه با او ، ولى او از همه دور * به زير قبّههاى سر مستور
/ 334 گفته اينك ما بشر ، ايشان بشر * ما و ايشان بستهى خوابيم و خور
/ 398 بر مراتب سرنگون كرده عبور * پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور
/ 418 ندارد اختيار و گشته مأمور * زهى مسكين كه شد مختار و مجبور
/ 446