ما عدمهاييم هستىهانما * تو وجود مطلق و هستىنما
/ 270 از آن دانستهاى تو جمله اسما * كه هستى صورت عكس مسمّا
/ 270 توهّمت قدما انّ ليلا تبرقعت * انّ حجابا دونها يمنع اللثما
/ 297 هين كه اسرافيل وقتاند اوليا * مرده را ز ايشان حيات است و نما
/ 357 به دست خويش ، چهل روز ، باغبان ازل * نماند تخم گلى كو نكشت در گل ما
/ 369 نيست اندر جبّهام ، الّا خدا * چند جويى در زمين و در سما
/ 380 نگو تا قطرهى باران ز دريا * چگونه يافت او چندين ز اسما ؟
/ 413 ما عدمهاييم و هستىهانما * تو وجود مطلقى هستى ما
/ 415 يار عيان است بىنقاب در اعيان * ليك در اعيان كجاست ديدهى بينا
/ 39 در اطوار جمادى بود پيدا * پس از روح اضافى گشت دانا
/ 305 پيداست سرّ وحدت از اعيان ما ترى * كالعكس فى المرايا و النفس فى القوا
/ 142 آن حكيمش گفت كز جذب سما * از جهات شش بماند اندر هوا
/ 237 تو سيمرغ همايونى كه عالم زير پر دارى * چسان با اين شكوه و فر گزيدى كنج گلخنها
/ 165 تو سيمرغ همايونى كه عالم زير پر دارى * چسان با اين شكوه و فر ، گزيدى كنج گلخنها ؟
/ 176 تو سيمرغ شهى اما به چرمى دوخته از جرم * چه بينى خويش از اين روزن كز آن برگيرى ارزنها ؟
/ 225 قد استوكرت فى مهوى الغواسق عن ذرى صفحا * خوشا روزى كه بودت با همآوازان پريدنها
/ 232 مسئلهى كيس ار بپرسد كس تو را * گو نگنجد گنج حق در كيسهها
/ 259 به محض التفاتى زنده دارد آفرينش را * اگر نازى كند از هم فروريزند قالبها
/ 397 الا يا ايّها الورقاء تثوى اطلعن عنها * كه اندر عالم قدسى تو را باشد نشيمنها
/ 560 جان گشاده سوى بالا بالها * تن زده اندر زمين چنگالها
/ 583 به عقل نازى حكيم تا كى ، به فكرت اين ره نمىشود طى * به كنه ذاتش خرد برد پى ، اگر رسد خس به قعر دريا
/ 16 به عقل نازى حكيم تا كى ، به فكرت اين ره نمىشود طى * به كنه ذاتش خرد برد پى ، اگر رسد خس به قعر دريا
/ 118 شمع چون در نار كلّى شد فنا * نى اثر بينى از او و نى ضيا
/ 352 خرد از ديدن احوال عقبا * بود چون كور مادرزاد دنيا
/ 375 ارجعى بشنيد نور آفتاب * او به سوى اصل خود كرده شتاب
/ 42 آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب
/ 60 چو چشم سر ندارد طاقت و تاب * توان خورشيد تابان ديد در آب
/ 137 ديده آب آرد چو بيند آفتاب * ديدن خورشيد نتوان جز در آب
/ 137