تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
ما عدمهاييم هستىهانما * تو وجود مطلق و هستىنما / 270 از آن دانسته‌اى تو جمله اسما * كه هستى صورت عكس مسمّا / 270 توهّمت قدما انّ ليلا تبرقعت * انّ حجابا دونها يمنع اللثما / 297 هين كه اسرافيل وقت‌اند اوليا * مرده را ز ايشان حيات است و نما / 357 به دست خويش ، چهل روز ، باغبان ازل * نماند تخم گلى كو نكشت در گل ما / 369 نيست اندر جبّه‌ام ، الّا خدا * چند جويى در زمين و در سما / 380 نگو تا قطره‌ى باران ز دريا * چگونه يافت او چندين ز اسما ؟ / 413 ما عدم‌هاييم و هستىهانما * تو وجود مطلقى هستى ما / 415 يار عيان است بىنقاب در اعيان * ليك در اعيان كجاست ديده‌ى بينا / 39 در اطوار جمادى بود پيدا * پس از روح اضافى گشت دانا / 305 پيداست سرّ وحدت از اعيان ما ترى * كالعكس فى المرايا و النفس فى القوا / 142 آن حكيمش گفت كز جذب سما * از جهات شش بماند اندر هوا / 237 تو سيمرغ همايونى كه عالم زير پر دارى * چسان با اين شكوه و فر گزيدى كنج گلخن‌ها / 165 تو سيمرغ همايونى كه عالم زير پر دارى * چسان با اين شكوه و فر ، گزيدى كنج گلخن‌ها ؟ / 176 تو سيمرغ شهى اما به چرمى دوخته از جرم * چه بينى خويش از اين روزن كز آن برگيرى ارزن‌ها ؟ / 225 قد استوكرت فى مهوى الغواسق عن ذرى صفحا * خوشا روزى كه بودت با هم‌آوازان پريدن‌ها / 232 مسئله‌ى كيس ار بپرسد كس تو را * گو نگنجد گنج حق در كيسه‌ها / 259 به محض التفاتى زنده دارد آفرينش را * اگر نازى كند از هم فروريزند قالب‌ها / 397 الا يا ايّها الورقاء تثوى اطلعن عنها * كه اندر عالم قدسى تو را باشد نشيمن‌ها / 560 جان گشاده سوى بالا بال‌ها * تن زده اندر زمين چنگال‌ها / 583 به عقل نازى حكيم تا كى ، به فكرت اين ره نمىشود طى * به كنه ذاتش خرد برد پى ، اگر رسد خس به قعر دريا / 16 به عقل نازى حكيم تا كى ، به فكرت اين ره نمىشود طى * به كنه ذاتش خرد برد پى ، اگر رسد خس به قعر دريا / 118 شمع چون در نار كلّى شد فنا * نى اثر بينى از او و نى ضيا / 352 خرد از ديدن احوال عقبا * بود چون كور مادرزاد دنيا / 375 ارجعى بشنيد نور آفتاب * او به سوى اصل خود كرده شتاب / 42 آفتاب آمد دليل آفتاب * گر دليلت بايد از وى رو متاب / 60 چو چشم سر ندارد طاقت و تاب * توان خورشيد تابان ديد در آب / 137 ديده آب آرد چو بيند آفتاب * ديدن خورشيد نتوان جز در آب
/ 137