در جزء ببين كلّ را * در غنچه ببين گل را
/ 153 دل در پى اين و آن نه نيكوست تو را * يك دل دارى ، بس است يك دوست تو را
/ 154 معنى آن باشد كه بستاند تو را * بىنياز از نقش گرداند تو را
/ 174 خلعت او بس بلند و هست كوتاهى تو را * دانش اشياء بود حاصل على ما هى تو را
/ 200 گر خدا خواهى ، تو خودخواهى بنه در گوشهاى * تا كه خودخواهى شود عين خداخواهى تو را
/ 211 هوس خرّمى از سر بنه اى طالب عشق * كاتشافروز به خارى نخرد بستان را
/ 291 شهنشهى طلبى ؟ باش چاكر فقرا * گداى خاكنشينى شو از در فقرا
/ 330 بخارى مرتفع گردد ز دريا * به امر حقّ فروبارد به صحرا
/ 405 در قمار عشق آخر باختم دل و دين را * و از دم در اين معنى عقل مصلحتبين را
/ 531 تويى آيينه او آيينهآرا * تويى پوشيده و او آشكارا
/ 549 مرغان ز آشيانه برون اوفتادهايم * گم كردهايم ما ره گلزار خويش را
/ 561 گام نه اوّل به ره ، پس از خود اى سالك * زان نبى آگه كه از خود هست آگاهى تو را
/ 584 همچو هاروتيم دايم در بلاى عشق زار * كاشكى هرگز نديدى ديدهى ماروت را
/ 602 مرغان ز آشيانه برون اوفتادهايم * گم كردهايم ما ره گلزار خويش را
/ 606 چار مرغاند اين عناصر بستهپا * مرگ و رنجورى و علّت پاگشا
/ 250 خود نه زبان در دهان عارف مدهوش * حمد و ثنا مىكند ، كه موى در اعضا
/ 295 از خودى بگذر كه تا يا بى خدا * فانى حق شو كه تا يا بى بقا
/ 61 از خودى بگذر كه تا يا بى خدا * فانى حق شو كه تا يا بى بقا
/ 130 سخن كز روى دين گويى چه عبرانى ، چه سريانى * مكان كز بهر حق جويى ، چه جابلسا ، چه جابلقا
/ 186 قسمت خود مىبرند منعم و درويش * روزى خود مىخورند پشّه و عنقا
/ 268 خلق را چون آب دان صاف و زلال * اندر آن تابان جمال ذو الجلال
/ 78 رو به كشتيبان نمود آن خودپرست * گفت : هيچ از نحو خواندى ، گفت : لا
/ 463 جذبات شوقك اشرقت و فؤاد عبدك انجلا * ز تجلّيات جمالك قلل القلوب تزلزلا
/ 491 از آن گفته است عيسى گاه اسرى * كه آهنگ پدر دارم به بالا
/ 605 مه اگر نور و ضيا كسب كند از خورشيد * خور بود مكتسب از شعشعهى انور ما
/ 15 ما عدمهاييم ، هستيهانما * تو وجود مطلق و هستى ما
/ 29 خاك گويد خاك تن را كه بيا * ز اصل مايى ترك جان گو همچو ما
/ 42 بر ما پير خرد طفل دبيرستان است * فلسفى مقتبسى از دل دانشور ما
/ 103