تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 638

مساهمون:

ص٦٣٨
در جزء ببين كلّ را * در غنچه ببين گل را / 153 دل در پى اين و آن نه نيكوست تو را * يك دل دارى ، بس است يك دوست تو را / 154 معنى آن باشد كه بستاند تو را * بىنياز از نقش گرداند تو را / 174 خلعت او بس بلند و هست كوتاهى تو را * دانش اشياء بود حاصل على ما هى تو را / 200 گر خدا خواهى ، تو خودخواهى بنه در گوشه‌اى * تا كه خودخواهى شود عين خداخواهى تو را / 211 هوس خرّمى از سر بنه اى طالب عشق * كاتش‌افروز به خارى نخرد بستان را / 291 شهنشهى طلبى ؟ باش چاكر فقرا * گداى خاك‌نشينى شو از در فقرا / 330 بخارى مرتفع گردد ز دريا * به امر حقّ فروبارد به صحرا / 405 در قمار عشق آخر باختم دل و دين را * و از دم در اين معنى عقل مصلحت‌بين را / 531 تويى آيينه او آيينه‌آرا * تويى پوشيده و او آشكارا / 549 مرغان ز آشيانه برون اوفتاده‌ايم * گم كرده‌ايم ما ره گلزار خويش را / 561 گام نه اوّل به ره ، پس از خود اى سالك * زان نبى آگه كه از خود هست آگاهى تو را / 584 همچو هاروتيم دايم در بلاى عشق زار * كاشكى هرگز نديدى ديده‌ى ماروت را / 602 مرغان ز آشيانه برون اوفتاده‌ايم * گم كرده‌ايم ما ره گلزار خويش را / 606 چار مرغ‌اند اين عناصر بسته‌پا * مرگ و رنجورى و علّت پاگشا / 250 خود نه زبان در دهان عارف مدهوش * حمد و ثنا مىكند ، كه موى در اعضا / 295 از خودى بگذر كه تا يا بى خدا * فانى حق شو كه تا يا بى بقا / 61 از خودى بگذر كه تا يا بى خدا * فانى حق شو كه تا يا بى بقا / 130 سخن كز روى دين گويى چه عبرانى ، چه سريانى * مكان كز بهر حق جويى ، چه جابلسا ، چه جابلقا / 186 قسمت خود مىبرند منعم و درويش * روزى خود مىخورند پشّه و عنقا / 268 خلق را چون آب دان صاف و زلال * اندر آن تابان جمال ذو الجلال / 78 رو به كشتيبان نمود آن خودپرست * گفت : هيچ از نحو خواندى ، گفت : لا / 463 جذبات شوقك اشرقت و فؤاد عبدك انجلا * ز تجلّيات جمالك قلل القلوب تزلزلا / 491 از آن گفته است عيسى گاه اسرى * كه آهنگ پدر دارم به بالا / 605 مه اگر نور و ضيا كسب كند از خورشيد * خور بود مكتسب از شعشعه‌ى انور ما / 15 ما عدمهاييم ، هستيهانما * تو وجود مطلق و هستى ما / 29 خاك گويد خاك تن را كه بيا * ز اصل مايى ترك جان گو همچو ما / 42 بر ما پير خرد طفل دبيرستان است * فلسفى مقتبسى از دل دانشور ما
/ 103