تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 558

مساهمون:

ص٥٥٨
بودند به اصل و فرع ثابت * يعنى چو كواكب ثوابت اما نگران سايه‌ى خويش * حيران زمان و مايه‌ى خويش »
بالجمله ايشان صوفىاند « 1 » :
« پيران جوان‌صفت ، سرو روى * نگذاشته بىخضاب ، يك موى هم جيب و هم آستين پر از مشك * ليكن همه پوست بر بدن خشك « 2 » »
و از هرچه داشتند « 3 » مجرّد شده و به قدم ارادت و معرفت نزد حق دويده .
« ايشان غم پا و سر ندارند * انديشه‌ى بال‌وپر ندارند »
يكى از بوى دُردش عاقل آمد * يكى از رنگ صافش ناقل آمد
نظير ما قيل :
« عشق در كسوت حروف آمد * الف و باشدش لباس و صواب آن يكى گشت فاعل مختار * آن دگر گشت عالم الاسباب »
هامش
( 1 ) . شا : ( اند ) را ندارد . ( 2 ) . شا : ( پيران جوان . . . خشك ) را ندارد . ( 3 ) . شا : داشته