تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 557

مساهمون:

ص٥٥٧
اى پسر مدّتى شد كه به سر مىدوم و به آوازه‌ى بحر محيط آواره مىشوم . گاه از حيرت روى بر خاك مالم و گاه از حسرت سنگ و ريگ مىخورم .
« كس نيست در اين گفت و مگو محرم من * زان ناله‌ى من هميشه شد همدم من »
با اين جست‌وجوى « 1 » و تك و پوى ، بيم آن بود كه به مقصد نرسيده « 2 » و مقصود ناديده زمانم به زمين فروبرد . كما قيل :
« همىترسم « 3 » كه از تأثير افلاك * گريبانم بگيرد دامن خاك به دريا نارسيده غرق گردم * در اين ره برنيايد هيچ گردم »
قوله :
جهانى خلق از او سرگشته دايم * ز خان‌ومان « 4 » خود برگشته دايم
كما قال العارف : « سبزپوشانى ديدم روحانى ، صف در صف طاعت به يك قدم ايستاده ، هر يك چون شجره‌ى طيّبه از نشو و نما ، اصلها ثابت و فرعها فى السّماء » .
« قومى ديدم به صورت آزاد * از آتش خويش گشته بر باد با روزه و با نماز بىخواب * افطار همه ز قطره‌اى آب
هامش
( 1 ) . پا : جستجوى ( 2 ) . پا : نارسيده ( 3 ) . شا : همين ( 4 ) . شا : خانه‌مان