صفصف » شود ، از تمام كمالات عارى و برى . چه ، اين بدن اگر چه حياتى يا دركى يا شعورى يا ارادهاى داشت ، بالعرض روح بود كه اثرش به بدن هم سرايت نموده بود ، نه از جسم من حيث الجسم . چه ، جسم در تمام اشيا امثال است و تعريفش بر كلّ اين عالم منشأ و مصدر صادق است ، و حكم الامثال فى ما يجوز و فى ما لا يجوز واحد است . پس به اين جهت بايد تمام اجسام [ داراى ] آثار و افعال باشند ، و حال آنكه ما اجسامى ملاحظه مىنماييم كه ذرّهاى از اين « 1 » آثار در آنها موجود نيست . پس آثار و صفات جميعا از پرتو روح است و بالتّبع [ رفتن ] او [ آن آثار و صفات ] مىروند .
وقتى كه رفتند ، باقى مىماند [ هيولى ] به مثال بيابان خالى از آب و گياه ، و به ظاهر پاره كلوخ منجمد متعفّن مهول . قوله تعالى :
« إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها صَعِيداً جُرُزاً »
. آيا نمىبينى در خواب كه اين بدن طبيعى كالميّت است ؟
نفس در جايى مىبيند و مىشنود و مىرود و مىآيد . و متألّم مىشود ، اگر كسى به او اذيّتى « 2 » رساند . خوشوقت مىشود اگر كسى به او محبّتى « 3 » نمايد .
بدين منوال باشد حال عالم * كه تو در خويش مىبينى در آن دم
يعنى هر حالتى كه در بدن است ، بعد از خروج روح امرى از او ، همان حالت بعينه در عالم است در وقت ساقط نمودن ، وجود منبسط را از عالم ، بهنظر توحيد ؛ چه ، آن وجود مطلق جان عالم است ، چنانكه حقّ ، باز جان اوست . كما قيل :
« جان نهان در جسم و تو در جان نهان * اى نهان اندر نهان ، اى جان جان »
هامش
( 1 ) . شا : ( اين ) را ندارد .
( 2 ) . پا : اذيتى به او
( 3 ) . پا : محبتى به او