ملكهى مكر و حيله و خداع . پس مجتمع است در انسان ملك و كلب و خنزير و شيطان ، كه كلب ، غضب ؛ و خنزير ، شهوت ؛ و وهم ، شيطان است .
و اگر به اعانت ملكهى حسنه - كه ملك مسدّد به سوى صواب است - مشغول شد به مجاهده با اين سه دشمن مهلك ، و قرار داد تمام را مقهور در تحت سياست ملك و غريزهى عقل ، لا بد ظاهر مىشود عدالت در مملكت بدن ، و جريان كلّ بر صراط مستقيم خواهد بود ، و الّا مىباشد دائما در اطاعت و عبادت كلب و خنزير و شيطان ؛ چنانكه غالب حال مردم بر اين است ؛ چه ، همّت ايشان مصروف است در قضاى شهوت بطن و فرج و معادات خلق در جلب ملايمات آنها و دفع مضارّ . كما قيل :
« فرج و گلو ، فرج و گلو « 1 » ، كرده تو را دنگ و دلو * هر كس « 2 » از اين دو بگذرد ، باشد كلّ او ، باشد كلّ او « 3 » »
بارى از غلبهى آنها بر ملك بدن ، ملك - كه امر به ضدّ آنهاست - لا بدّ مقهور شده ، از محلّ مستعار ، اعراض نمايد . چنان كه كلام ايشان - قدّس سرّه - كه : « ملك خواهى سگ از خود دور گردان » ، به اين اشاره است . از اين جهت بر هر فردى لازم است كه مراقبه نمايد در حركات و سكنات و قعود و قيام خودش كه نباشد مدّت عمر در عبادت شيطان ، كه نهايت ظلم است كه رئيس ، مرئوس و سيّد ، عبد شود ؛ و قلب او - كه بالقوّه مهبط انوار الهيّه است - بالفعل مطرح شيطان شود . كما قال تعالى :
« هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ تَنَزَّلُ عَلى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ »
.
برو بزداى روى تختهى دل
از شهوت و حرص و بخل و كينه و نخوت و جميع صفات ذميمه كه به « 4 »
هامش
( 1 ) . شا : ( فرج و گلو ) ى دوم را ندارد .
( 2 ) . شا و دا : كه
( 3 ) . شا و دا : ( باشد كل او ) ى دوم را ندارد و در جاى ( باشد ) ، ( هست ) آمده
( 4 ) . دا : ( با ) را ندارد .