« موج ور چون گشت درياى محيط * سوى ساحل آمد ارواح بسيط »
و اگر مراد از كشتى اين دريا ، هستى بدن باشد ، باز هم درست است ؛ چه ، مسلّم است كه اين بدن طبيعى در وجود و حيات و در قرار و ثباتش ، موقوف به روح قدسى انسانى است كه او وجود صرف است و حىّ بالذّات . و بدن حىّ « 1 » بالعرض است ، و اگر خود بدن من حيث البدن بدون اضافه به روح ملاحظه شود ، ميّت [ بوده ] و « قاع صفصف » [ يعنى ] بيابان بىآب و گياه خالى از تمام آثار و صفات است .
بالجمله ساحل اين دريا نطق انسان است كه آن چيزى كه در قعر اين درياست از مطالب معقولهء كلّيّه ، به ساحل نطق كه رسيد ظاهر مىشود و قيمت او آشكار شود ؛ چه ، « المرء مخبوّ طىّ لسانه » . و ايضا گذشت حديث : « القلب بحر و اللّسان ساحل فاذا تموّج البحر لم يلق الى السّاحل الّا ما فى البحر » . لذا ورد : « العالم اذا نطق كالبحر الموّاج و اذا سكت كالبحر العميق و الجاهل اذا سكت كالجدار و اذا نطق كالحمار » .
صدف حرف و جواهر دانش دل
يعنى صدف اين دريا حروفات و اصوات است و جواهر او صور معقوله است . و چون حروفات مشتمل بر معانى « 2 » مندرج « 3 » در الفاظ است ؛ لهذا تعبير از الفاظ به صدف و از معانى به درّ و جواهر نمودهاند كه هرگاه نقّاد معانى صدف الفاظ را شكست ، آن وقت به آن گوهر گرانمايه رسد .
قوله :
هامش
( 1 ) . دا : ( و بدن حى ) را ندارد .
( 2 ) . پا : معناى
( 3 ) . پا : معانى و معانى مندرج