به ارواح بسيطه است كه واقع و حاوى « 1 » در تحت ظلّ غمامهى ساترهاى است - كه ابدان طبيعيّهى دنيويّه باشد - كه در انقضاى اجلّ محدود و فقدان استعدادش عنقريب بعد از مفارقت روح - كه حافظ تركيب اوست - به تدبير متلاشى و مضمحلّ مىشود . متلفّقها « 2 » يعنى هيئت اجتماعيّهى بدن ، چنانكه « 3 » متفرّق شود تركيب عنصريّهى او ، و به مقتضاى : « و فيها نعيدكم تارة اخرى » به صورت اوّليّه معاودت نمايد ، كانّه لم يكن شيئا مذكورا .
بالجمله وجود حقّ در مرتبهى علّت است و وجود نبىّ در مرتبهى معلول ؛ يا « 4 » آنكه حقيقت نبى خليفه و حقّ مستخلف . پس چون شأن مستخلف اقوى از شأن خليفه ، و علّت اشدّ از معلول ، بلكه معلول واقع در تحت علّت است ، لهذا به اين لحاظ حقّ نور است و نبى سايهى آن نور ، و واقع در تحت آن نور .
به دست او چو شد شيطان « 5 » مسلمان
چنانكه خود فرموده : « لكلّ نفس شيطان و شيطانى اقوى و لكن اسلم على يدى » .
به زير پاى او شد سايه پنهان
چنانكه يكى از خصايص آن وجود مبارك است كه در هيچ وقت سايه از آن حضرت احساس نشد . كما قيل :
« شمع شد جمله زبانه پا و سر * سايه را نبود به گرد او گذر »
قوله :
هامش
( 1 ) . پا : ( و حاوى ) را ندارد .
( 2 ) . پا : متلفق
( 3 ) . شا : و
( 4 ) . شا : با
( 5 ) . شا : شيطان شد