اليقين » ؛ چه ، عبادت فرع بر « 1 » معرفت است . و باز عين اليقين مبدّل به حقّ اليقين است ، و اين مقام عظمى مخصوص به عرفاى محقّقين است كه ارباب كشف و شهودند . بعد بدان كه قول ايشان :
نماند در ميانه رهرو و راه
اشاره به همين راه طريقتى است ؛ چه ، سالك در او به مرتبهاى رسد كه اسمش فناء فى اللّه است كه راه از نظرش محو شود و به مقصود رسد ، بل راه و مقصود و سالك تمام يك حقيقت واحده مىشود كه در ميانه هيچ تميزى نيست ، حتّى تميز اسمى هم باقى نمىماند . اين است كه خودشان مىفرمايند :
چو هاى هو شود ملحق به اللّه
يعنى اين مقام در وقتى است كه هاى هويّت تو ملحق شود به هاى هو « 2 » ، و وجود مقيّد تو فانى شود در وجود مطلق حق گردد « 3 » و كوه انيّت تو از تجلّى او آب شود .
بود هستى بهشت ، امكان چو دوزخ
پيش فهميدى كه انسان مركّب است از وجود و ماهيّت ؛ پس بواسطهى وجودش ، وجوب را داراست و بهواسطه ماهيّتش امكان را داراست « 4 » ؛ چه ، امكان لازم ماهيّت است ، همچنانكه وجوب لازم مادّه است ، و لازم از ملزومات منفك نشود . و « 5 » وجود بهشت است به جهت آنكه تمام طالب وجودند ، حتّى طفل نوزادهاى فهميده كه وجود شير بهتر از عدم آن است ، از اين جهت هميشه طالب اوست ، بلكه در فراقش نالان است ؛ چه ،
هامش
( 1 ) . شا : ( بر ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ملحق به هاى هو شود
( 3 ) . شا : ( گردد ) را ندارد .
( 4 ) . پا : ( داراست ) را ندارد .
( 5 ) . شا : ( و ) را ندارد .