قايم [ است ] بهوجود . ذات تو وجود سازج « 1 » و هستى بحت . مثنوى :
« ما عدمهاييم هستىهانما * تو وجود مطلق و « 2 » هستىنما »
« يا من كل شىء موجود به »
بدان اسماند در تسبيح دايم
چنان كه « 3 » گذشت كه تمام موجودات به لغات مختلفهى متعدّده « 4 » تسبيح و تهليل و تقديس حقّ مىكنند . كما قال تعالى : « 5 »
« وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ »
.
« اشيا همه ناطقاند و گويا * اما « 6 » به زبان بىزبانى »
و معنى دو شعر تا قولش « از آن دانستهاى » واضح است « 7 » . قوله :
از آن دانستهاى تو جمله اسما * كه هستى صورت عكس مسمّا
يعنى دانستن انسان تمام اسما و صفات « 8 » ثبوتيّه و سلبيّهى حق را به مفاد
« وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها »
از بابت آن است كه خودش عكس و ظل مسمّايى است كه حضرت احد واحد باشد و ناظر به فناى ظل در ذى ظل و عكس در عاكس است كلام قائل :
« هر نقش كه بر تختهى هستى پيداست * آن صورت آنكس است كه كان نقش نگاشت »
هامش
( 1 ) . پا : سارج
( 2 ) . شا : مطلقى
( 3 ) . پا : چه
( 4 ) . شا : متعددهء مختلفه
( 5 ) . شا : ( كما قال تعالى ) را ندارد .
( 6 ) . پا : ليكن
( 7 ) . شا : ( و معنى . . . است ) را ندارد .
( 8 ) . شا : صفات و اسماء