النَّاسِ »
كه تمامش اسم انسان است ؛ چه ، ناس اسم جنس است از جهت او ، مثل بشر .
مشو محبوس اركان و طبايع
يعنى انسانى كه بدين جلالت قدر است ، نبايد هميشه در قيد و حبس « 1 » قوا و طبايع بدنيه باشد كه از كمفطرتى است . بيان عارفى است :
« تا به كى در چاه طبعى سرنگون ؟ * يوسفى ، يوسف بيا از چه برون
تا عزيز مصر ربّانى شوى * وارهى از جسم و روحانى شوى »
و كلام ديگر است :
« زندگى بىدوست جان فرسودن است * مرگ حاضر غايب از حق بودن است » « 2 »
[ حاجى سبزوارى ] اسرار [ مىسرايد ] :
« قد استوكرت فى مهوى الغواسق عن ذرى صفحا * خوشا روزى كه بودت باهم آوازان پريدنها »
اين است كه نفس بدين عظمت ، در عالم پست ، در صدور افعال از او محتاج است به قوا و طبايع . به خلافش در عالم اعلى « 3 » كه نفس منشأ آثار است ، بدون اين قوا ، بلكه در آخرت كلها سمع و « 4 » كلها بصر . لذا قال تعالى :
« فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ »
، از باب آنكه « 5 » همين قواى عشره به عالم مثال كه رسيد از ضربشان در خود مائهاى حاصل مىشود ؛ به اين معنى كارى كه اينجا از ده قوّه « 6 » برآيد ، آنجا از هريك صادر شود . « 7 »
هامش
( 1 ) . شا : در حبس و قيد
( 2 ) . شا : ( و كلام . . . است ) را ندارد .
( 3 ) . شا : اعلا
( 4 ) . شا : ( در آخرت كلها سمع و ) را ندارد .
( 5 ) . پا : چه
( 6 ) . شا : قوا
( 7 ) . شا : مىشود .