هيچ مىدانى چه باشد اين فنا * عالم قرب است و درگاه خدا
هيچ مىدانى چه باشد نيستى * رو تصور كن به عالم كيستى
نيستى تو همه عرفان تو * سرّ اسماء مظهر جولان تو
ضعف تو آمد دليل راز تو * سير تو باشد ره اسرار تو
تو نمىدانى چهاى در چه فتى * اينقدر دانى كه مفتاح رهى
سرّ حق در تو همى ظاهر شود * لطف حق در جوهرت باهر شود
گر فنا هستى تو در دنيا مپيچ * كآدمى خود را نبيند غير هيچ
تو ضعيف و ناتوان و فاخر * هيچ نتوانى كه بركوبى درى
جز به توفيق خدا يا بى عمل * تا نگردى چون حمار اندر وحل
تو همىبينى شرور اندر قصور * حيرت و ترديد و تشويش و فتور
جمله اينها هستى امكان بود * ليك در راه فنا حيران بود
نيستى خود بدان اى مرد حق * آنچه موجود است باشد لطف حق
غير حق نبود دليلى در جهان * اين ره معنى بود هردم عيان
گر تو خواهى باشدت اين ره عيان * « ما رميت إذ رميت » را بخوان
تا بدانى هرچه هست از لطف اوست * هستى عالم ز مهر و جود اوست
نيست كافى در فنا علم اليقين * بل شوى و اصل سوى حبل المتين
چون شوى و اصل برِ عين اليقين * مىرسى بر درگه عين اليقين
آن مقام اعتقاد است و شهود * تا ببينى آنچه مقصود تو بود
اين عيان از چشم صورت كى شود * اين عيان از سرّ مشهودت شود
لمعهاى تابيد بر غيب و شهود * عالم غيب و شهادت رو نمود
اينهمه آيات از قدس حق است * علت غائى ولى مطلق است
چشم ظاهر بين كجا يابد عيان * داستان اين جهان و آن جهان
مرد ظاهر ره نداند اى جوان * بىخبر باشد ز اسرار نهان
اشارات ايمانيه ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: محمد تقي بن محمد باقر الرازي الأصفهاني ( آقا نجفي )
ص٢١٥