هركه از راه صفا بيگانه شد * در حقيقت ملحد و ديوانه شد
عقل چبود ؟ اتّباع مصطفى * روح چبود ؟ دوستىّ مرتضى
اين شريعت نيست جز نور احد * و آن حقيقت نيست جز لطف صمد
آنكه در راه شريعت سالك است * در قيامت دان كه غير هالك است
مرد هالك ره نداند اى جوان * مانده اندر هاويه همچون خران
در حساب يك جو از راه حرام * موى بشكافى به طرّارى مدام
باز در دين چون خر لنگ آمدى * دست بر اعمال بىدينى زدى
چون به دنيا بنگرى شيطان شوى * چون به ديندارى رسى حيران شوى
يوسفى از چاه كنعان درگذر * تا نباشى از قيامت بىخبر
بعد ازآنرو سوى درگاه خدا * تا شفا يا بى ز لطف إنّما
يوسف ار راضى شدى بر سجن مصر * مىشدى واقف ز اسرار سپهر
لطف حق شد پاسبان و رهبرش * سرّ حق شد در عيان و بر سرش
تو چرا در قيد دنيا ماندهاى * از ره لطف حقيقت راندهاى
خانمان راه حق را سوختى * بىوفايى را همىآموختى
همدم راه هدا باش اى عزيز * تا توانى ز اهل دنيا مىگريز
تو كه قلبت آتش روشن بود * كى براى معرفت گلشن شود
گر كسى در خواجگى يابد فنا * مىشود شايسته لطف خدا
گر به ثروت سرفرازى مىكنى * بىنوائى جفتبازى مىكنى
گر همه دنيا تو را آيد به دست * چون خرى مانى كه اندر گل نشست
هركه از راه هدا دستور نيست * در مقام معرفت منظور نيست
حبّ دنيا دان حجاب اكبر است * ره رو آن دان كه دب اصغر است
آخر اين دنيا زند دست جفا * بر گروه پيروان بينوا
بگذر از اين خاكدان پرشرور * تا نباشى روسيه در خاك گور
اشارات ايمانيه ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: محمد تقي بن محمد باقر الرازي الأصفهاني ( آقا نجفي )
ص١٩٣