عارف از ذكر خدا غافل نشد * تا به بحر معرفت و اصل نشد
آه اگر يا بى ز حال خود خبر * اينهمه افسانه گردد مختصر
كس نداند شرح حال معرفت * عاجز آمد از كمال معرفت
گر تو بينايى به انوار يقين * از خدا غير خدا هرگز مبين
چونكه نفس خويش را بشناختى * رتبه معنى به بالا تاختى
نور وحدت را ببينى بس عيان * چون نظر سازى به سوى لا مكان
آن امير المؤمنين حيدر بگفت * آنكه انوار معانى را بسفت
بهر اين گفت آنكه بيناى ره است * حقشناس است آنكه از خود آگه است
در حقيقت كى از اين دانا شوى * عيب خود بشناس تا مولا شوى
چيست مولا آنكه از دنيا برست * آتش شوق هوا برهم شكست
آنكه در بحر حقيقت ساحل است * و آنكه در راه طريقت مايل است
گه لباس بتپرستى بركند * گاه حب جاه را برهم زند
گاه زنجير هوا را بگسلد * گه به سوى بحر تقوى مىخلد
گاه سوى خلد سيارى كند * گه براى اولياء يارى كند
نفس را گردن بزن تا جان شوى * رهنماى اهل عقل و دين شوى
چيست دنيا سربهسر افسانهاى * كهنه ديرى ، فاسدى ، ويرانهاى
عاقل از قيد هواى خود برست * آنچه بت بد در جهان درهم شكست
گر بسوزى زين جهان پروانهوار * كى به بختت مىتوانى شد قرار
گر تو با اهل حقيقت دشمنى * طوق لعنت را به گردن مىنهى
گر تو در راه خدا پروانهاى * پس چرا عاشق بر اين ويرانهاى
تو مگر عهد ألستت ياد نيست * پس چرا قلبت سوى اسرار نيست
سر حق بر اهل حق شيدا شود * خودپرستان در سقر رسوا شود
هركه چون پروانه شد آتشپرست * از فساد دنيوى گرديده مست
اشارات ايمانيه ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: محمد تقي بن محمد باقر الرازي الأصفهاني ( آقا نجفي )
ص١٥٥