گر ز سرّ فنا شوى مجذوب * جذبه حق ز چشم دل بينى
گر توكل كنى به دو كه او * حسبنا را به جان و دل بينى
* * *
دوش در عالم فنا بودم * سير كردم به عالم علوى
نظرم چون به سوى معنى شد * جمله را خواندم از ره معنى
پير گفتا كه بر طريق صفا * گر كنى سير مىشوى فانى
يك زمان سرّ حق نمود افشا * تا كه گرديده آگه از معنى
پس تجلّى عشق شد پيدا * ختم الفاظ شد برِ معنى
نورى از لطف حق عيان ديدم * كه شدم محو عالم معنى
خشيت و علم از عنايت حق * روزيم شد ز عالم علوى
آفتاب وجود ظاهر شد * نور او بود حضرت مهدى
صاحبالامر از خزاين غيب * مرحمت كرد از ره غيبى
شمهاى از بلاء و فصل خطاب * كرد آگه از علم لا ريبى
بود آن علم فارغ از الفاظ * كه شدم محو واله معنى
بىدلى در مقام ابراهيم * گشته همراز « و استوى الجودى »
كشتى نوح بود و ساكن شد * بر طريقى كه امر حق مقضى
ساعتى بر مقام عرفان شد * محو گشتم به عالم معنى
اين سخن مىشنيدم از اشيا * از زمين تا مقام أو أدنى
كه يكى هست و هيچ نيست جز او * وحده لا إله الّا هو
كه عارفى گفته :
آفتاب وجود كرد اشراق * نور او سربهسر گرفت آفاق
پرتو مهر او تجلّى كرد * واحد بالعشى و الإشراق