گاه از نفس غرور بىحيا * مىشوى از روضه رضوان جدا
گاه گويى حق خبير است و بصير * گاه از تدليس دنياى شرير
گاه برسيسا شوى از بهر تن * گاه بلعم مىشوى اندر زمن
گاه چون فرعون مردودت كند * گاه چون شدّاد بيرونت كند
گاه مىگويد بيا شاهنشهى * گاه مىبازد تو را در درگهى
گه ز عزت در طمع اندازدت * تا به ذلت در طمع مغ « 1 » سازدت
گاه بهر كيميا ويلان شوى * گه اسير درگه شاهان شوى
گاه علم سيميا و جفر و رمل * گاه در علم نجومى چون زحل
گاه دعوى كباره مىكنى * گاه در چاه ضلالت مىروى
هر زمان بنمايدت رنگى دگر * سازد از بهر تو نيرنگى دگر
تا نمايد فرع را در پيش اصل * سازدت مهجور از دربار وصل
گر تو مار نفس را كشتى به حق * مىشوى در بحر جود ما سبق
ورنه باشد نفس تو جلّاد تو * قاتل تو نيست غير از نفس تو
عقل با جهل تو در جنگ است و رزم * تا نگردى غافل از اين رزم بزم
نفس حيوانى تو را بدنام كرد * عقل انسانى تو را دلشاد كرد
گر تو با عقل حقيقت پيروى * در طريق معرفت دينپرورى
ليك اگر هستى تو در قيد هوا * كى شوى محرم بر اسرار هدا
اى برادر ساعتى هشيار باش * يعنى با اهل حقيقت ساز باش
اين هواى دل تو را مهجور كرد * يعنى از راه خدايت دور كرد
گر جهاد نفس خواهى اى پسر * بگذر از دنياى دون اى بىخبر
« لى مع اللّه » را بخوان از چشم جان * تا شوى مجذوب اسرار نهان
هامش
( 1 ) . مغ : گبر آتشپرست از ملت ابراهيم .