اين غم دنيا تو را ديوانه كرد * يعنى از اهل وطن آواره كرد
اين وطن چون مظهر نور خداست * اين وطن سرمايه اهل صفاست
اين وطن دنياى بدكردار نيست * اين وطن شهرى است . . . « 1 » چيست
اين وطن حب على مرتضاست * اين وطن سر دفتر صدق و وفاست
هركه از دنياى دون آواره شد * محرم اسرار هجدهگانه شد
گر توكل مىكنى مردانه باش * در مقام عشق چون پروانه باش
حب دنياى دنى جان تو سوخت * آتش حسرت بر اندام تو دوخت
بغض دنيا را طلب كن اى عزيز * تا شوى مفتون حق هم چون حريز
شاه مردان گفت من همچون شفق * مىبرم از جمله خلقان سبق
ترك دنيا كردم از بهر خدا * گشتهام فارغ ز قيد ما سوا
گر حقيقت خواهى اى مرد خدا * كن تأسى بر على مرتضى
تا هماى اوج علّيّين شوى * رهنماى اهل عقل و دين شوى
راست مىگويى چو مردان خدا * باشى از قيد هوا چون اصفيا
في المناجات :
خدايا بنده شرمندهام من * به كار خويشتن درماندهام من
اگرچه شرمسار و پرگناهم * ولى « لا تيأسوا » را خواندهام من
اگر دستم نگيرد رحمت تو * ز درگاهت رجيم و راندهام من
في مدح العلم و أهله
علم و دانش فخر انسانى بود * جهل و نادانى ز حيوانى بود
جهل و نادانيست حيوان را خصال * علم انسان را بود عين كمال
گفت پيغمبر به اهل علم و دين * هركه بنشيند شود ز اهل يقين
هامش
( 1 ) . ناخوانا .