[ 12 ] اشارة بها يعرف السرّ في لزوم رفض الدّنيا الدنيّة و ترك شهواتها
و بعض ما يترتّب عليها من الشّهوات ، و لزوم قطع العلائق الدنيويّة كي يحصل الإقبال إلى الحقّ بالكليّة .
هركه از خود بگذرد ز اهل وفا * مىشود واقف بر اسرار فنا
تا نگردى فانى از قيد هوا * كى شوى آگه بر اسرار خدا
اى برادر دل بر اين دنيا مبند * چند اندر گردنت باشد كمند
اهل دنيا كيست ؟ مفتون هوس * حب دنيا چيست ؟ ميل خار و خس
چون شوى فارغ ز قيد انس و جان * مىشوى واقف بر اسرار نهان
ترك دنيا كن اگر دارى شعور * تا شوى فارغ ز اغراض و شرور
تا تو با اهل حقيقت محرمى * كعبه نورى بسان هر صفى
هركه با اهل حقيقت يار شد * سينهء او مخزن اسرار شد
نور حق پيدا بود از هر دلى * سرّ حق محجوب باشد از شقى
انبيا و اوليا از نور حق * جلوهگر گشتند از هر ما سبق
اصفيا از سرّ حق آگه شدند * زين سبب در لطف حق واله شدند
اهل دنيا دشمن اهل دلاند * چون حمار آغشتهپا اندر گلند
مرد گمره را نگردى همنشين * تا نگيرد همچو قارونت زمين