بيضا
شهر كوچكى بوده بمرور ايام رو به خرابى نموده چون خاك سفيد دارد از اين جهت موسوم به بيضا گشته گشتاسب كيانى آنجا را ساخته و قراى دلگشا در آنجا طرح انداخته هوايش اندكى به گرمى مايل و آبش بسيار بد است اما چمنى خوب دارد قاضى ناصر الدين صاحب تفسير از آنجاست و حسين منصور از آن ولايت برخاست
ابو المغيث حسين بن منصور حلاج
از اصل نه حلاج بود بلكه اسرار حلاجى نمود بدين سبب او را حلاج گفتهاند بعضى گويند روزى بدكان حلاجى كه دوست او بود آمده آن حلاج را به جائى روان نمود و گفت روزگار وى را ضايع كردم آنگاه انگشت اشارت كرده پنبه از پنبه دانه جدا گشت لهذا وى را حلاج گفتند .
آن جناب مريد عمرو بن عثمان مكى بود در حالات و مقامات طرفه حالى مىنمود مدتى در اواسط عراق عرب ساكن گرديد « 1 » و سفر بسيار كرد و مدتى در مكه ساكن گشت و با جنيد و نورى صحبت نمود مشايخ روزگار در وى اختلاف كردهاند بيشتر وى را رد كردهاند مگر چند كس مانند ابو العباس عطا و شيخ شبلى و ابو عبد اللّه خفيف و ابو القاسم نصيرآبادى و ابو العباس سريج كه بقتل وى رضا ندادند و زبان بمدح او گشادند جمله مشايخ متاخرين وى را قبول كردهاند شيخ ابو السعيد ابو الخير فرموده است كه حسين منصور در علو حالست در روزگار او در شرق و غرب مثل او نبود با وجود آن دعوى شبانروزى هزار ركعت نماز مىكرد و شبها را به طاعت و عبادت بسر مىآورد روزى كه كشته شد پانصد ركعت نماز خوانده بود .
عبد الملك اسكاف كه از مريدان منصور بود از منصور سؤال نمود كه عارف كه باشد ؟ منصور فرمود آنكه او را روز دوشنبه ششم ذوالقعده سنه سيصد و نه بباب الطاق برند ببغداد و به سردار كشيده دست و پاى وى را ببرند و چشم وى را كنده نگونسار بر دار كنند آنگاه بسوزانند و خاكش بر باد دهند عبد الملك گفت چشم
هامش
( 1 ) - نفحات : بواسط و عراق مىبوده