به آن خواهش برسند و آن مانند سلاسل و اغلالست كه در گردن جان ايشانست در اين مراتب بر وفق خواهشها و آرزوها صورت سگى و گرگى و مانند اينها مىگردند از اينجا معلوم مىشود كه فريدون به تناسخ قائل است و هم به بقاى نفس بلا تعلق با بدان .
فيروز اصفهانى گفته است كه انديشههاى فريدون در نزد همه دانايان ايران پسنديده بود اما در آنكه گفته يزدان خورشيد است و ستارگان فرشتگان بعضى از مؤبدان را در آن تردد بود و در اين قول با او يكى نبودند و با فريدون نيز ظاهر نمىنمودند تا آنكه دانشورى زيرك نام روزى كه فريدون نشسته بود و ستايش هوشنگ مىنمود از جاى خود برخاست و زبان بدعا بياراست آنگاه گفت كه بر من چيزى پوشيده است مىخواهم كه دانايان زمان آن را بر بنده روشن سازند فريدون گفت آن چيست كه بر دانشور مخفى است ؟ دانشور گفت اين چه رمز است كه پادشاه همواره ستايش هوشنگ مىكند و راه او ندارد فريدون گفت كه راه او چيست كه ما نداريم و از آن بركناريم دانشور گفت كه هوشنگ خورشيد را يزدان نمىداند و ستاره را فرشته نمىگويد بلكه ايشان را نمودار فرشته و يزدان مىداند فريدون در عالم باطن برآشفت و به دانشور چيزى نگفت اما روى به دانايان آورد و اين بيان تقرير كرد كه بخشش يزدان به اندازهء پايه دانش مردم است و يزدان ندانستن هوشنگ آفتاب را بنا بر انديشه چند بوده كه ما درستى و نادرستى آن را بر دانايان روشن ساختهايم و كار را به تمام پرداختهايم اعتماد به آن چيزيست كه وجود او معلوم است نه به چيزى كه اثر او معلوم نيست و معدوم و موهوم باشد .
دين فريدون تا زمان گشتاسب در ايران بماند و چون زردشت ظهور كرد كيش او نماند .
آوردهاند كه فريدون را سه پسر بود يكى را سلم ، و دويم را تور ، و سيم را ايرج موسوم نمود روم را بسلم مسلم داشت و توران را به كف كفايت تور گذاشت و ايران را كه دار الملك بود به ايرج عنايت نمود آخر آن دو برادر حسد برده به ايران لشكر كشيده ايرج را بقتل رسانيدند تفضيل اين در كتب اخبار مذكور است چون خبر
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 850
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٨٥٠