المعتضد بالله : ابو العباس احمد بن الموفق بالله
وى مردى شايسته و عادل و با خلايق بطريق پسنديده سلوك مىنمود يكى از افعال حسنه او اين بود كه نسبت بسادات رفيع الدرجات محبت ورزيدى حكم كرد بر سر منابر بر معاويه لعن نمايند و در سبّ و لعن بر روى بنى اميه گشايند اركان دولت مانع شدند و گفتند موجب خروج علويان مىشود و باعث اذيت دولت مىگردد اما در رعايت سادات بهغايت كوشيدى و اموال بسيار به ايشان بخشيدى چه كه پيش از خلافت بخواب ديد كه با سپاه بسيار بسر جسر رسيد مردى ديد كه بر بالاى جسر در نماز ايستاده هيچكس را زهرهء آن نيست كه از پيش او بگذرد چون سلام نماز داد پيش رفته سلام كرده جواب شنيد آنگاه دست سوى دجله دراز كرده تمام آب در كف دست او مجتمع شد چون دست از دجله برآورد بدستور معهود روان مىشد بيلى آنجا افتاده بود با من فرمود اين بيل را بردار و اين زمين را بكن من بيل را برداشتم و بكندن زمين مشغول گشتم چون بيلى چند بر زمين زدم فرمود مرا مىشناسى گفتم لا و اللّه فرمود منم على بن ابى طالب بعدد هر بيلى كه بر زمين زدى يكى از اولاد تو به سلطنت خواهد رسيد و عنقريب امر خلافت به تو متعلق خواهد گرديد بايد كه اولاد مرا نيازارى و ايشان را رنجه مدارى و فرزندان خود را نيز وصيت نمائى كه بر ايذاء ايشان اقدام ننمايند چون معتضد ده سال و نه ماه خلافت نمود در سنه دويست و نود در سراى جاويد بياسود .
المكتفى بالله : محمد بن المعتضد بالله
در كتب تواريخ مسطور است كه از معتضد خليفه دو خلف ماند :
محمد و جعفر . خلايق با محمد كه بزرگتر بود بيعت كرده او را مكتفى لقب دادند .
از معظمات وقايع زمان مكتفى خروج ذكرويه و قرمطى بود ذكرويه دو پسر داشت يحيى و حسن اما حسن خال بزرگ سياهى بر روى داشت مىگفت اين علامت امامتست و خود را صاحب الشامة السوداء خواندى در باديه طايفه بنى كلاب را دعوت كرده ايشان متابعت وى نمودند و صاحب الشامه بشام رفته دمشق و حمص را