از كمر باز كرد انبانى * كه در او بود يخنى و نانى
چون به خوردن نشست آن سره مرد * عربى در رسيد باديهگرد
بدوى چون شنيد بوى طعام * پيش رفت و ستاد و كرد سلام
داد او را جواب و گفت كئى * پيش من ايستاده بهر چئى
گفت من چاكر سراى توام * دشتپيماى از براى توام
گفت از خيل من خبر دارى * بدوى در جواب گفت آرى
گفت چونست احمدك پسرم * كه ز هجرش كباب شد جگرم
گفت از فضل و رحمت يزدان * باغ حسنى است خرم و خندان
گفت چونست مادر احمد * گفت صد چون برابر احمد
گفت چونست قصر و ايوانم * كز غمش بر فلك شد افغانم
گفت آن قصر دلكش و ايوان * باغ رشگى است بر دل كيوان
گفت آن باركش شتر چونست * كز غمش دامنم چو جيحونست
گفت با وى كه فربه است چنان * كه مساويست پشت با كوهان
گفت چونست آن سگ در من * كه بود به ز شير در بر من
گفت آن خاك آستانهء تست * روز و شب پاسبان خانه تست
چون عرب قصه را شنيد تمام * با دل جمع كرد ميل طعام
خورد چندانكه سير گشت از آن * بدوى را نداد دست انبان
بدوى چون رذالت او ديد * بر خود از درد جوع مىپيچيد
ناگهان ديد كز كناره دشت * آهوئى در رسيد و تند گذشت
بدوى چون بديد آهو را * از دل خسته جست آه او را
چون عرب آه دردناك شنود * گفت با او كه آه به هرچه بود
گفت از آن كه سگ در تو * گر نمىگشت صدقه سر تو
آهوك را نمىگذاشت اكنون * كه از اين دشت پا نهد بيرون
گفت اىواى آن سگك چون مرد * گفت از به سكه خون اشتر خورد
رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 703
مساهمون: زين العابدين شيروانى
ص٧٠٣