تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياض السياحة ( فارسى ) — صفحة 666

مساهمون:

ص٦٦٦
مشترك در واقع او غير عارض است بلكه امرى است قائم بذات و اين افراد را نسبتى است به او و نيست در اينجا دو شمس و دو حديد پس هرگاه نسبت داده شود وجود حقيقى به انسان مثلا حاصل مىشود موجودى و هرگاه نسبت داده شود بفرس پس موجود ديگر بهم مىرسد و هكذا پس معنى قولنا « الواجب موجود » انه وجود ، و معنى الانسان موجود او الفرس يا غير اين دو موجود اينكه از براى او نسبتى است بواجب تعالى تا اينكه قول ما وجود زيد و وجود عمر و به‌منزله قول ما اللّه زيد و اللّه عمرو است و مىباشد مفهوم موجود در اين هنگام اعم از وجود قائم بنفس و از امور منتسبه به او به‌نحوى از اتصاف ، و دليل بر حقيقت اين مذهب آنچه ذكر كرده‌اند اينست كه هر مفهومى كه مغاير است مر حقيقت وجود را مثل انسان مثلا مادام كه منضم نشده است به او وجود بوجهى از وجوه در نفس الامر نمىباشد موجود قطعا و مادام كه ملاحظه ننمايد عقل انضمام وجود را به او ممكن نيست حكم به بودن او موجود پس هر مفهومى كه مغاير است وجود را پس او در بودنش موجود در نفس الامر محتاج است به غير او كه وجود باشد و هرچه محتاجست در بودنش موجود به غير خود پس او ممكنست زيرا كه نيست معنائى از براى ممكن مگر آن چيزى كه محتاج است در بودنش موجود به غير خود چه اين غير موجد باشد از براى او يا وجود باشد از براى او پس هر مفهوم كه مغاير است مر وجود را ممكنست و نيست شيئى از ممكن بواجب پس نيست شيئى از مفهومات مغاير مر وجود واجب الوجود و حال آنكه ثابت شده است ببرهان اينكه واجب موجود است پس او نمىباشد مگر وجود آن‌چنانى كه او موجود است بذاته و مستغنى است در بودنش موجود از غير ذات خود اگرچه متبادر از لفظ موجود بحسب لغت ما قام به الوجود است چه متبع آن چيزيست كه برهان او را مىرساند نه غير او و چونكه واجبست كه واجب تعالى جزئى حقيقى متعين بنفس و قائم بذات باشد واجب است كه وجود نيز از جهت بودنش واجب همچنان باشد پس نمىباشد وجود مفهوم كلى تا ممكن باشد از براى او افرادى پس او جزئى حقيقى است كه نيست در او امكان تعدد و انقسام و قائم است بذات خود و منزه است از اينكه بوده باشد