و حقيقت به زبان آرد و قدم در راه زهد و تقوى گذارد بىشاهد و بينه آنكس كافر و ملحد است اگرچه علامه زمان بوده باشد و اگر شخصى همواره از مسائل تجارت و تحصيل دنيا دم زند بىشبهه و شايبه آن شخص مؤمن و موحد است اگرچه بىمعرفت بوده و بر جميع معاصى آلوده باشد عجبتر آنكه ايشان مىگويند كه تقليد كردن دين آباء خويش مذموم است و هركه تحقيق مذهب ننمايد جاى او در دوزخ معلوم است با وجود اين گفتار اگر شخصى درصدد تحقيق دين برآيد و تجسس و تفحص مذهب نمايد هرآينه بتيغ طعن هلاكش كنند و بضرب لعن وجودش را از لوح هستى پاك مضمون آيهء شريفه
يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ
همان در شأن ايشان وارد است .
اگر خردمندى در تمام ولايت ايران سفر كند و با هر فرقه مجالست و معاشرت نمايد و بر اعمال و احوال مردمش به ديدهء انصاف بنگرد در هيچ فرقه از فرق آن ديار اهل زهد و ورع و طاعت و رياضت و مجاهدت نخواهد ديد و سالك طريق عزلت و قناعت و تسليم و رضا و توكل و صبر و بردبارى نخواهد شنيد مگر آنكه اطلاق كنند بر آنكس اسم صوفى و عارف از اين نيز معلوم مىشود كه اكثر مردمان زمان عبيد البطون و بندهء شهوتند ، علاوه بر آنكه عداوت با فقراء داشتند ملوك و سلاطين را بسخنان واهى به واهمه انداخته با خود يار ساختند و كلمات پريشان و بىاصل گفتن گرفتند كه اين طايفه داعيه دارند زيرا كه سر به كسى فرونمىآرند بمضمون الملك عقيم ايشان نيز اين افسونها را پذيرفتند و دست ايذاء بر اين گروه گشادند و بسا ذلت و اهانت به فقيران دادند و هرجا درويشى ديدند بعد از آزار بسيار اخراج بلد كردند و لوازم ذلت و خوارى بجاى آوردند .
نخست اين امر شنيع را كريمخان زند نمود عارفان باللّه سيد معصومعلى شاه و نور على شاه قدس سرهما را اخراج كرد و خود نيز از نهال عمر خويش بر نخورد و يك سال از اين مقدمه نگذشت كه عمر و دولتش منقرض گشت دويم علىمراد خان بود كه در به دو حال اظهار ارادت نمود چون ازدحام مريدان بديد كرد آنچه كرد